تسنیم عشق

یادداشت هایی برای خودم و اگر دوست داشتید برای شما...

واژه ها موجودات زنده اند، حس دارند، شخصیت دارند،  دوست ندارند هر جایی و پیش هر کلمه ای بنشینند در ذهن بارانی ام واژه ای فراخوان می شود، مقدس و بی همتا، آشنا با من، ساده اما بزرگ، خیلی بزرگ ... آنقدر بزرگ که کمی بیشتر از وسعت ذهنم.

او همسایه روح من که نه، هم خانه جان من است، بر تجلی آن واژه بسیار کوشیده ام ، اما نیافتم آن مهر اهورایی را ... بر فداکاری و بر خوبی او ، دنبال واژه ای معادل بودم که رساند بار معنایی جرعه ای از عشق او ...

می دانم آن واژه ی ناگفته و نانوشته خداوند ، به حروف بشری تن نمی دهد، به ناچار وسع اندیشه خود پدر نامیدمش ... و پدر ... همان واژه ایست که معادل ندارد.

امشب خوشحالم... خوشحالم از اینکه خدا مرا بغل کرد و مژده سلامتی پدر را هدیه این در آغوش کشیدن کرد ... تازه می فهمم در مشکلات هم باید سکوت کرد شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد ...

پ.ن 1: ... خیلی ذوق زده ام ...  چون بعد از مدت ها از حالت سکون جدا شدم و یک پله بالاتر رفتم...

پ.ن 2:  پس از چند ماه اختلاف با یکی از سازمان ها ، همه چیز به نفع من رقم خورد و بلاخره سر انجامی خوش نصیب من شد.

پ.ن 3: امروز مدیر یکی از مجموعه هایی که در آن فعالیت می کردم هم تغییر پیدا کرد، علی رغم همه انتقادهایی که گاه و بی گاه درست یا نادرست داشتم ، دلم نمی آمد که با او خداحافظی کنم.

پ.ن 4: این هم اوقات خوش ما از بابت چند پست قبلی که غم باد گرفته بود.

 

نوشته شده در ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

چند روزیست مثل آدمیان سرمان در بستر کار است و از ترس بی پاسخ ماندن وام و قسط و بدهی، شبانه روزمان را به کار بستیم ، شبانه روزی که حالا با تغییر محیط های کاری و تفاوت نگرش ها شرایطی با صلابت تر را در افق پر از دغدغه آینده ام ترسیم کرده است.

با همه ی این وجود نمی دانم چرا از دیروز احساس بدی داشتم و پر از دلهره بودم  ، لا مذهب به این احساسم اعتماد کامل  دارم ! شاید به خاطر این است که هیچگاه به من دروغ نمی گوید اما  خستگی و دلهره کنار هم جواب نمی دهد یا باید خسته باشی یا پر دلهره ؛ وقتی وسط یک دنیا شلوغی به یک دنیا خستگی‌ات، دلهره  هم اضافه شود یعنی همین روزها از پا می افتی ...

امروز هر کاری که می کردم و به هر کجا که می رفتم این دلهره از بین نمی رفت، ناخواسته خود را نصیحت می کردم که هر  دستی را که به سمتت دراز می شود نگیر. حتی اگر در مسیر این همه خاطره، پای دلت به جایی گیر کرد و زمین خوردی و  زخمی شدی باز هم دست کسی را نگیر.

امروز سرمشق های ذهن را تمرین می کردم  که این روزها دستها بی اعتبار شده اند همان قدر که دلها... بلند شو. دستت را بگیر با همان زانوی زخمی خودت راه بیفت... سخت است اما تو راه بیفت ... امروز در میان تمرین این سرمشق ها به یک باره پیگیر اوضاع کاری برادرم شدم که او هم ناخواسته راز دلهره ام را لو داد و  گفت که دیروز پدرم عمل داشته است... و من در گیر و دار دل مشغولی های روزانه و خواست خانواده نا اگاه مانده بودم...!

خدا را شاکرم که اکنون پدر حالش خوب است  اما  حالا می فهمم که این احساس لعنتی بازهم پاسخ اعتماد من را داد و دلهره ام را بی پاسخ نگذاشت... لعنت بر این احساس بد!

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

نمی دانم چرا هی دلم می خواهد تند تند بنویسم ... ! شنونده شده ام مدتهاست و خیره می شوم در سکوت! حرف هایم را برای خودم نگه می دارم چون سکوت را سنجاق کرده ام به تفسیرهایم که بوی کالی می دهند همیشه !!!

گیر افتاده ام... گیر زندگی و آدمهایش... گیر درگیری‌های روزمره و ناخواسته...   گیر بزرگ شدن... گیر تمام وقت ایستادن و کشیک دادن... گیر از دست دادن چیزهایی که عاشقانه دوستشان می‌داشتم... شاید این خاصیت بیست و شش سالگی باشد...

یک روز به یکی گفتم:‌ فلانی اینجوریه!! دو هفته با من قهر بود... دیروز تمام مدت یکی به من می گفت و من کرخ، تنها تکیه ام را به ماشین دادم تا بتوانم باور کنم آنچه را می شنونم...

پ.ن 1: همیشه دوست داشتم یک سیاست مدار توانمند باشم، اما حالا نمی خواهم، سیاست آدمشو می خواد . آدمی که بتواند نامرد باشد،‌ بی وجدان باشد و اصلا شرافت و انسانیت نداشته باشد. من نیستم یا نمی خواهم باشم!

پ.ن 2: امروز به صورت اتفاقی با الهه رضایی همان مجری دوست داشتنی بچه های دیروز  هم کلام شدم، به او گفتم کاش شما رو رنگی نمی دیدم، آخه دنیای کنونی من هم با همه ی آدم هایش رنگارنگ شده است، کاش مثل بیست سال قبل سیاه و سفید می دیدمتان ...

پ.ن 3:  چقدر دلم برای بچه های امروز که دنیا رو رنگارنگ میبینن می سوزه ، بچه هایی که دیدن خاله شادونه به قیمت از دست دادن جونشون تموم می شه...

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

اینکه آدم مجبور باشد هرشب بابت چهار خط نوشته به یک آدمِ دور، آدمی که آنقدرها هم نزدیک نیست، آدمی که تو را میان همین چهار خط نوشته پیدا کرده و خود واقعی‌ات را ندیده و نمی شناسد،  گزارش بدهد که خوبم یا خوب نیستم یا پشت نوشته هایم چه خبر  است و چی شده و چرا این چهار تا خط را نوشته ام اصلا اتفاق قشنگی نیست.

ممنون که نگرانم هستی و حواست به این کلمات هست. اما روزانه چندین نفر مثل تو می آیند و می روند و اینجا و آنجاو پلاس و هرجای دیگری که هستم را می خوانند. قرار نیست همه اینها شرح حال من باشد و من میان همه اینها، گزارش کار و شرح احوالات خودم را بدهم.

باور کن من هم آدمم و خیلی خیلی واقعی تر و عادی تر و جدی تر از آن چیزی که میان  این کلمات می گذرند زندگی می کنم و راه می روم و نفس می کشم. قرار نیست تمام بخشهای زندگیم براساس احساساتی که بعضا میان کلماتم ریخته شده بگذرند.

تنها چیزی که هست من میان این کلمات آزادترم. اینجا می توانم خودم باشم و خودم نباشم. از دوست داشتنی هایم بنویسم و از دوست نداشتنی هایم. بگذار کلماتم مال خودم باشند. اینها تنها دارایی های شخصی من‌ هستند...

پ.ن 1: این نوشته رو بیشتر برای یه نفر خاص نوشتم که خودش می دونه...

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

تشویش ذهن از تقلایی برای رسیدن به لقمه نانی که انگار باز هم باید تفریح کاری و رویای ساخته از آن را لای آن قورت دهم چند ساعتی حوالی ذهنم گم گشته می گشت که با پیامک همکاری که همین نزدیکی ها کلبه مجازی اش را به قله قاف رسانده است لقمه نان و کار و رویا را در گلویم گیر انداخت و دهنم را از آنچه که در این وب نوشته می دید منقبض کرد.

کلبه مجازی همکار پر شده بود از ابراز لطف هایی که شرمنده شدم از خودم از همه ی ... برای خودم جالب است برای کسیکه در لحظه می زیسته و چشمانش را تنها به زمینی می دوخته که جلوی پایش بوده، سنگین و طاقت فرساست که گردن خشک شده اش را بالا بگیرد و بعد از چند ماهی بفهمد که وجودش برای وجود دیگران آزار دهنده است ...

دلم گاهی تنگ می شود به اندازه همه این شهر که می گویند بزرگ است و همه جایش آدم ها هستند که نمی توانی نگاه کنی توی چشمهایشان از بس که دو رو بوده اند و ...  دلم تنگ می شود وقتی که باید بخندی توی این جمع های مضحک که همه می خواهند بگویند خوشحالند که تو را دیده‌اند و این دیدن به قیمت آزار همه ی آنها ست  و تو بروی و استفراقت بگیرد از این همه مهربانی دروغین ...

حقیقت همین است ،اینکه نمی شود انتظار داشت که همه ذهنت را بخوانند و مراعاتت کنند و تو باید مراعاتشان را بکنی ... حقیقت همین است و تلخ ، اینکه نمی شود بخواهی بدون اینکه لب باز کنی ، بفهمند که تو چطور روزهایت را شب می کنی..  شاید گاهی وقت ها به نفعم باشد که سکوت کنم...

با این حال سخت اعتقاد دارم به این اصل که بی کینه بودن و بخشش اولین اثرش روی خود شخص می گذارد . به شدت اصرار و تاکید دارم که باید فراموش کرد و گذشت داشت، وگرنه زندگی ای که هر لحظه اش خشم و نفرت و حس انتقام باشد، هیچ لذتی ندارد.

سپاس از همه ی کسانی که اشتباهاتم را می بینند و پنهان و آشکار می گویند ، به راستی که دوستان نابم همان ها هستند . برای داشتن خیلی چیزها باید خدا را شکر کنم. از اینکه در این سالها، بسیاری از نداشته هایم ، روحم را وسعت داد و سالم تر کرد.

نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

وبلاگم رو به روز کردم چون به عزیزی کهنمی شناسمش قول دادم به خاطرش برای دیگران بنویسم. حتی اگر این دیگران، دو نفر باشند، البته خودم هم خیلی بی میل نبودم!

سخته .. سخته .. سخته از وقتی دستهایم با قلم دوست شدند و قلم سنگ صبور خط خطی های ذهنم شد ، بی شک تا همیشه باید برگ های دفترم را خط خطی کنم ...!

اما فعلا واژه ها یاری نمی کنند، عصا می خواهند که برخیزند، نهیبم می زنند، بیم دارم بنویسم نکند عادت را تصویر کنم.

امروز دلم خواست بدون پیش زمینه فکری تو این دنیای مجازی با خودم.. با دلم .. با آدمها رو راست باشم البته نه این که تا حالا اینطوری نبوده ها.. اما الان یک حس دیگه دارم برای نوشتن.. دوست دارم یک کم اعتراف کنم..

اعتراف می کنم اول دبیرستان 5 تا تجدید و دوم دبیرستان هم 7 تا تجدید ردیف کردم دیگه کم کم خودم رو آماده می کردم برای سر گذر...

اعتراف می کنم روزی که دانشگاه قبول شدم ، اون هم از نوع ملیش، هیچ کسی باور نمی کرد همه می گفتن که دروغ ساله ...

اعتراف می کنم که استاد نمره گرفتن و کلاس نرفتن از استادم ، جدیدترین و به روز ترین ایده ها رو دارم ...

اعتراف می کنم چند باری با آمار های من درآوردی حال مصاحبه شونده هام رو گرفتم و مجبورشون کردم که آمار واقعی رو بدن ...

اعتراف می کنم که چشم هام تنها عضو بدنم هست که دروغ نمی گه و فیلم بازی نمی کنه اما نمی زارم کسی توش دقیق و عمیق بشه چون اونوقته که به راحتی یک آب خوردن لو می رم ...

اعتراف می کنم که دیده ادما نسبت به من دیگه برام مهم نیست ، به این نتیجه رسیدم که باید خو خودم رو دوست داشته باشم ...

اعتراف می کنم که از رفاقت، دوستی و دشمنی با آدم های قدرتمند لذت می برم از آدم هایی که به سرعت در موضع ضعف قرار می گیرند حالم بد می شه...

 اعتراف می کنم هیچ وقت کسی نمی تونه بفهمه من چقدر غم دارم و چطور روزگار می گذرونم  و چه سختی هایی می کشم مگر خودم بخوام و حرف بزنم در غیر اینصورت عمرا...

اعتراف می کنم داد زدن های من اختیاری و با برنامه قبلی نیست اگه چیزی دادم رو در بیاره داد می زنم بلند ....

اعتراف می کنم کلا آدم وابسته ای نیستم ..ف به راحتی از همه چیز می گذرم ...

اعتراف می کنم نوع ارتباطم با آدم ها بسیار فرق می کنه هیچ گاه دو نفر را در یک جایگاه دوست نداشتم و ندارم...

اعتراف می کنم علی رغم همه مشکلاتی که دارم و داشتم و هر کسی جامی من بود کم می آورد ، ولی گاهی اوقات خیلی خوش شانسم به زنم به تخته ...

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

گاهی اوقات زندگیم عاصی می شود از خود من،  می رسم به آخر. فکر می کنم شده ام مثل مرگ مغزی ها؛ که فقط دستگاه ها بهانه اند برای زنده ماندنشان.

نمی دانم اما با همه ی داشته هایی که دارم و زندگی بر وفق مرادی که شاید چند صبایی قبل سنگ ها را برای رسیدنش روی هم می چیدم ، هنوز هم ذهن و دلم بهاری نشده است ، وقتی ذهنم نمی پذیرد و تکانی به خودش نمی دهد و دلم مثل هر سال همان طور خالی مانده، چه بهاری؟! بهار را دل آدم ها تعریف می کند و ذهنشان.

نمی دانم برای چیست این وقفه نفس هایم. که به سختی می آیند. چه سوزان اند،معلق ام؛ نمی دانم سراب است یا این بار آب، صد وای که آنقدر سخت شده ایم که نمی لرزیم و آنقدر فکرمان سنگین از یادهای پوشالی شده که جایی برای اندیشه نمانده...

بله ! خسته ام از دست خودم، از اینکه این رفیق که ان بالا نشسته و هر روز و هر ساعت عهد شکنی مرا می بیند  اما باز دوباره اعتماد می کند و برای شروع تازه ام دستم را می گیرد.

گاهی وقت ها فکر می کنم کاش رهایم کند برای همیشه ... شاید آن وقت آدم شوم ، اما نه ... اگر رهایم کند نا امیدی مرا از پای در می آورد.

برایم جای تامل است صفت ستار العیوبی خداوند؛ که روزانه از من بنده که قرار بود نماینده اش باشم بر روی زمین ، به جای لحظه های رفاقت ، دقایق خیانت می بیند و پرده پوشی می کند و آغوشش را باز تر، به راستی اگر جای خدا بودیم با خودمان چه می کردیم؟

دوستی می گفت؛ چقدر نوشته هایت با تو فاصله دارد و چقدر با این همه فاصله پست هایت به هم شبیه است، بله دوست من، حق با توست! اما من از اینجا که دلی گرفته می گویم، از دلی که کلید قفلش گم شده، از آدم سرگردانی که می گردد تا شلوغی و هیاهویی بیابد و خود را در آن گم کند می گویم ...

سعی می کنم که دیگر این طرف ها آفتابی نشوم و  تو هم سعی کن که این پست را  لابه لای همان پست های شبیه به هم قایم کنی، شاید این پست، پایانی باشد بر آغاز تسنیم عشق ...

پس بگذار آخرین دلنوشته ها را نیز بنویسم ... خدایا! خدای مهربانی های بی بهانه، همیشه جایی در حوالی دلتنگی های من جاری می شوی ...  جاری می شوی در ابری چشمانم، و می باری انقدر که آسمانی شود هوای ابری دلم، آنقدر که با همه ی روحم حس کنم ، داشتن تو می ارزد به همه نداشته های دنیا ... می ارزد ...

راستی برای شادی روحم صلوات بفرست ... نه! لازم نیست! فاتحه ام خوانده می شود...

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

سرخوش از ایامی بودم که به کامم بود و به راهم و چه آسان می‌شود دویدن بی بار،‌ و نفس‌ها چه آرام وقتی که دریا باشد وسعت آرامشت. اما نیمه های شب چه بی رحمانه و با یک تماس موج می زند و تمام آرامشت را  فرو میریزد و دلت هم ...

امتحان ها و آزمون های سخت خداوند متعال برایم کم کم وارد راند جدیدی می شود که انگار قرار است سنگین تر از مراحل قبل باشد.

احساس می کنم آستانه تحملم از این بالاتر نمی رود و تا الان هم بیش از اندازهاز آن انتظار داشته ام، اما منتظرم برای عاطفتی از جناب دوست، شاید که به برکت رحمتش، دلم را تمرین دهم که این ایام، عبد شاکری باشد...

حال باید عبور کرد! چه بخواهم و چه نخواهم ! باید عبور کرد ... از چشمه‌سان، نهراسید از تخته سنگ هایی که هستند یا خواهند بود.‌ شاید که سالها باید بگذرند تا نرمی و لطافت چشمه‌ای، سختی و سفتی سنگی را از هم بپاشاند.

وقتهایی که حس ها، دردها و اندوه هایم بزرگتر از ظرفیت دلم می شوند، می ترسم. می خزم در خلوتم و از او می خواهم که طاقتم بدهد، صبرم بدهد، مثل تمام این سالها پشتم باشد. بی شک همه اینها حکمتی دارد...

گاه فکر می کنم یک فنجان آب سیاه رنگ و بدبو هستم که باید ریخته شوم در دل دریا تا در وسعتش پاک شوم و زلال. برای من، خیلی از امتحان ها و آزمون ها  بازتولید شدن و سبک شدن و رهایی بوده است و ان شاالله که خواهد بود...

خدایا آماده ام و نمی هراسم ! اما گهگاه نگاهی هم به دل کوچک و قلب بی طاقت این بنده بی شکیب ات بینداز که چشم امیدش تنها به لطف و رحمت توست ...

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

برای نوشتنم، موضوعاتی همزمان به ذهنم رسید و پرورششان دادم تا بنویسم، ولی قبل از مکتوب کردنشان به پیامدهایش فکر کردم، اینکه مبادا دوستانی که مخاطبینم هستند برنجند یا آزرده خاطر شوند... همیشه گرفتار همین سانسورها و "نباید بگویی" ها هستیم. گاه از سوی حکومت، گاه جامعه و گاه هم خودمان.

بگذریم ... ! آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است، هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند.فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است، دیگری در پی عشق؛ یکی مراد می جوید و یکی مرید.

یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی. واقعیت این است که به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند.

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند، بلکه تغییر موضوع می دهند. حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد ، آن که آرزویش را از کف داده است، آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است.

تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای، اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری کوچکتر. 

گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد، آن گاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود و تو را برای جستن دایره خود ترک می کند.

گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که (او) قطعه گم شده ی تو نبود،  گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود، سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و ناگهان گمشده تو ، تو را زیر فشار خرد و له می کند و می رود و احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی. 

همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد، زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد.. 

همیشه همینطور بوده ، برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند، برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند وروحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد، برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد، زیرا تو او را کامل نمی کنی، تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری، گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، بی نیاز از قطعه های گم شده!

این آغاز زایش برایت سخت دردناک است ، زیرا او تو را گذاشته و رفته... وداع با دوران کودکی دردناک است،‌ کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی و راه می افتی و می روی... و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...

نوشته شده در ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()

رابطه ها را بازی می کنیم و با بازی ها رابطه ها را می سازیم. یک رابطه یعنی همه بازی هایش. قایم باشک. گرگم به هوا. کی بود کی بود من نبودم. گرگم و گله می برم. عمو زنجیر باف. خاله بازی. مهمون بازی. دکتر بازی و … گاهی بازی ها مهمند و بزرگ. فینالند. حذفیند. گاهی هم کوچکند و حاشیه ای.

یک بازی کوچک و محدود در محدوده ای کوچک و تعریف شده. هفته ای یک پیام کوتاه که می رود و می آید. دیدار به یک جمع دوستانه. ایمیل های گاه و بیگاه با سوژه یک حرف یا یک شوخی یا یک درددل معلوم. تکیه کلامی مشترک با کسی در محل کار…

باید حواست به بازی ها باشد. بازنده نباشی. برنده باشی. بازیت را به هم نزنند. جز نزنند. تقلب نکنند. یا شاید جر بزنی و تقلب بکنی و بازی بقیه را به هم بزنی تا بازنده نباشی.

می خواهی حریف باشی و قوی باشی و بازی را نبازی. تمرین می کنی و بند می کنی به یک بازی که انتقام یک باخت کوچک را بگیری. همه زندگیت را می بازی تا یک باخت کوچک در یک بازی کوچک را برگردانی. (بخوان آبرویت را پس بگیری.) می دانی اشتباه می کنی. خودت هم می دانی اشتباه می کنی و نمی خواهی کوتاه بیایی. نمی خواهی کم بیاوری و نمی خواهی پا پس بکشی. می دانی چرا؟ می دانی؟

بازنده بودن بد است. شک نکن. اما بازی بازی است. ما بازی می کنیم تا شیرین تر زندگی کنیم. زندگی نمی کنیم تا بازی کنیم و نبازیم. وقتی می بازی شاید یعنی بازی را بلد نیستی. قانون بازی را. شاید این بازی تو نیست. می دانی علاج حسرت باختن چیست؟ می دانی مهمتر از نباختن چیست؟ حتی مهمتر از بردن بازی؟

اگر نمی دانی از کجا و نمی دانی چطور، بازی های بزرگ را رها کن. از مینی گیم ها شروع کن. از بازی ها کوچک و محدود دور و برت. بعضی از بازی های کوچک زیر دست و پای ما سرشار از ایده های بزرگند. سرشار از حس های ناب. پر از آینده های نفس گیر نیامده و یادت هم نرود

بازی اشکنک داره، سر شیکستنک داره...

پ.ن.1: یکی از دوستان تو وبلاگش حسابی از خجالتم درآومده ، به همین خاطر می خوام شبیه همین مناقشات سیاسی برای یه مدتی تحریمش کنم!

پ.ن 2: اوقاتی که سرم شلوغ است و کارم شیر تو شیر! از زندگی لذت می برم مثل همین الان! غیبت بارش را می بندد، خواب رویا می شود و استرس به حداکثر می رسد اما تمام کارها انجام می شود و آن موقع است که حرف های دلت در تنهایی و خستگی به دلت می نشیند!

پ.ن 3:  اینم هنر علی آقای رفسنجانی، طفلک چه ذوقی کرده برای پرتغال خوردن و من هم که ... شاید اینم یه بازیه ...

http://img4up.com/up2/81255853526311067256.jpg

پ.ن 4: خیر مقدم می گم به کسایی که میان و همینجوری به وبلاگ سر میزنن، لطفا اگه حوصله خوندن مطالب رو ندارین، بی خودی وقت نذارید برای نظر گذاشتن، حالا نه اینجا بلکه برای تمام وبلاگ ها،  نظری  که مشخص می کنه طرف اصلا مطلب رو نمی خونه و نظر میذاره یه جور توهینه! آخه نظر گذاشتن که دیگه اجباری نیست! ( حالا به جز محمد حسین عزیز )

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط محسن ناهید نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت