شب قدر ...
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

چندین بار این صفحه را باز کرده‌ام که بنویسم. چندین بار، چندین سطر نوشته‌ام و بعد پاک کرده‌ام و از این صفحه خارج شده‌ام.

می‌ترسم چندین بار تلاش‌م برای زنده‌گی کردن هم به همین سرنوشت دچار شود؛ بشود آن‌چه نباید و صفحه‌ی زنده‌گی‌م بسته شود و دیگر مثل صفحه‌ی وب‌لاگ نباشد که هر وقت دل خواست بشود بازش کرد.

این روزها شبیه یک آدم گیر افتاده در یک اتاق تمام آینه‌ای‌امکه نمی توانم خود را نبینم نمی توانم؛ مگر این‌که چشمانم را ببندم و خب مگر چه‌قدر می‌شود چشم‌ها را بست.

من در این اتاق ِ دیوارآینه‌ای! چیزهای زیادی دیدم. هر چند دیر، ولی فهمیده‌ام که حسابی عقب‌م و درس خواندن‌م به درد روز امتحان نمی‌خورد. 

این چند وقت هر جوری و از هر طرفی که حساب و کتاب می‌کنم، می‌بینم که ته‌ش به جایی ختم می شود که دوست ندارم ختم بشود ...

و حالا همین حالا و همین امشب که می شود راحت حساب و کتاب کرد، احساس می‌کنم چه اندازه مشتاق و محتاج آغوش توام و چه اندازه دورافتاده از آغوش تو. احساس می‌کنم که میان انبوهی از وهم و خیال و سراب، گم شده‌ام. احساس می‌کنم که چه اندازه امشب تو را احساس می‌کنم!...

 

فکر می‌کنم اگر "قدر" نبود قرار بود بغضی سال‌ها میان گلوی آدم‌ها بماند. فکر می‌کنم مثل منی دیگر نمی‌توانست با تمام سیاهی‌ش، داد بزند دوست داشتن ِ دفن‌شده‌ای در اعماق صخره‌های قلب‌ش را ...


 
شکوه لحظه ها
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

لحظه ها لحظه های با شکوهی است لحظه هایی که بعد از مدت ها انتظار صدای نفس هایش را می شنوی، صدای قدم هایش را.

و خدا را شکر به خاطر چشیدن چنین لحظات لذت بخش ...


 
انتظار
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

آرام آرام می گذرد... ثانیه ها را می گویم که حالا در وصلت واژه ها تیک تیک کنان راه انتظار را می پیماید، انتظاری که در همین حوالی خبر از طلوع ماهی می دهد که قرار است ماهان زندگی ما بشود...

شکوهش را این لحظه ها خوب احساس می کنم نه از درون این واژه ها، از ماه روی مهربان بانویی که همه ثانیه های این اتنظار را خم به ابرو نیاورد و برای روشنی ماه عاشقی کرد...

 

تیک تیک، می گذرد این ثانیه ها و این عاشقی ها ...


 
26 مقدس
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

26 عددیست که در خزان ترین روزهای سال، درخت لاغر این روزهای کلماتم را سبز می کند و گلبول های قرمز واژه هایی که از مویرگ های متنم کم شدند را با عشقی وصف ناشدنی در تنم جاری می کند...

مدت هاست که می خواستم بنویسم. تمام نفس ها را، همه روزها و شب ها را... همه بیست و ششمین روزهای پاییز را در لبخند مهربانی تو قاب می گیرم...

سرت سلامت! هر روز رو در روی تو، هر روز با تو، آیینه ی خوشبختی من یعنی این ...

آغاز چهارمین بهار زندگی مشترک مبارک ، مبارک من و مبارک نگاه پر محبت تو ...


 
آخ ... !
ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

آخ ... ! آخ از این روزگار و از این دنیایی های منفعت طلب ... آخ از هرج و مرج مردمان راحت طلب ... آخ از کینه های شتری عوام مغضوب طلب ... و آخ و آخ و آخ ...

دنیای ماست دیگر ، چه کار می شود کرد ! دنیایی که دروغ مثل همین کالاهای چینی کارزار زندگی را پر کرده ، صداقت ! خود تحریمی ما در مقابل یکدیگر شده ، چرب زبانی و زیرآب زنی بنزین ارزان خودروی کاری لرزان ما شده ، تهمت و افترا کلید قدرت روز افزون ما شده و در یک معنا و مفهوم دهانمان آسفالت شده !!!

این است ادبیات ما دیگر ! حرف حساب ، حساب و کتاب ندارد ! باید دنبال تغییر باشم ، خود بزرگ شدن فایده ای ندارد باید شانه ها را از زیر پاهای قد کشیدگان سخن چین و کوچکان بزرگ شده خالی کرد و بر همان روش استوار شد ...!

کاش آنقدرمرد بودم که دنیای مردمان نامرد رو مثل این کریس رونالدو شوت می کردم ....!  

این جام جهانی لعنتی هم کاش زودتر شروع شود تا طعم فوتبال کمی از تلخکامی روزگار ما کم کند ...


 
قافیه ها
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

گاهی اوقات در جستجوی قافیه ها ، اساس قافیه ها را گم می کنیم انگار واژه های زندگی هرچقدر هم قافیه دار باشند با زهم بی قافیه اند و سر و ته شعر دنیایی ات را نمی سازند

ساختن قافیه ها هم زورکی نیست باید توان داشت باید دل داشت و با این دل هم صاف و ساده بود ...

به هر حال قافیه این کلبه مجازی مدت هاست که به هم خورده ، قافیه ای که امیدوارم نگاره زندگی را چنان قافیه وار کند که دلی باشد و این دل هم صاف و ساده باشد ...

زندگیتون در سال جدید پر قافیه و هم وزن باشد ... ان شاالله ...


 
اولین سال
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

من در چشمان تو کتاب زندگی را میخوانم و هر بار که مژه های تو به هم می خورد یک صفحه از این زندگی را برای من ورق میزند.

با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگی است و من وجود پر مهر و سرشار از عشق را در کاشانه قلبم به وضوح می بینم و میدانم با تو میشود به خدا رسید.

یک سال از با هم بودنمان گذشته و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین زندگی را برایم بسازی.

هر روز با شوق دیدنت چشم میگشایم و وقتی تو را در کنارم میبینم دوست دارم بارها و بارها در برابر معبودم زانو بزنم و سجده ی شکر کنم که چون تویی را به من هدیه داد.

عشقم ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی میکردم که برای بی تو بودنم وقتی نمیماند. در دفتر خاطرات زندگی ام شیرینی که تلخیها را از بین برده وجود نازنینت در روزمرگی هایم است. خوشبختی من در بودن با توست. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی 

همسرم  من برای همسفر شدن باتو , از تمام دلبستگی هایم گذشتم... حال منم و یک بغل پر از گل های عاشقی... تو وعده ی سبز شدن دل کویر را دادی و بغض بی پایان مرا فرو نشاندی.

وقتی که باران نمی بارد , تو مهربانی ببار
عزیز دلم روز یکی شدنمان را از صمیم قلب به تو تبریک می گویم ...


 
خوشبختی ...
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

امروز برای نوشتن راهی از راه های خوشبختی، به روزی رسیدم که برای دومین بار نگاهت عکس خاطره هایم می شد

با این حال گذشت و چه زود گذشت و چه خوش گذشت ...

در این مدت شاید سفری برای رفع خستگی هایمان نرفته باشیم ولی بدان بهترین سفرهای زندگیم ، سفر به عمق چشمان توست

قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو! وحالا  رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است

پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست ... فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !

گل

و در زندگی باید بخشید روزهایی را که عشق زندگی را فراموش می کنیم  و باید گذشت کرد و از یاد برد لحظه های دلخوری ها را !!!

 نه که تجربه کرده باشیم ولی شنیده ایم گاهی باید در زندگی قهرهای کودکانه ای را تجربه کرد تا آشتی های بزرگ را یافت تا قدر یکدیگر را دانسو کمی فکر باید کرد به آن چه گذشت و حرف هایی که زده شد...

یادمان باشد در زندگی باید همدیگر را درک کرد و با همدیگر زندگی کرد نه برای همدیگر... باید یادمان باشد که روزی که حلقه بر دست یکدیگر کردیم تعهد کردیم که هیچ گاه تنهایی را تجربه نکنیم و دستان هر کداممان گرمابخش دل دیگری باشد ، یک پشتوانه محکم برای همدیگر!!

پستی ها و بلندی هایی زندگی دارد که باید بپذیریمشان و با دل و جان تجربه اشان کنیم و مثل کوه مقاوم در کنار هم باشیم.

خوشبختی را خودمان باید به زندگی هدیه دهیم و گرنه دیگران به زندگی مشترک ما خوشبختی نمی آورند...


 
برای باران
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:


چشم باز کن!   لبخند بزن ! نگاهم کن!

شعر همین چشم های توست که از سالروز نگاه تو ، هر صبح به دنیای من لبخند می‌زند ...

باور کن ! برای روزهایی که بود ...

برای روزهایی که هست ...

و برای روزهایی که خواهد بود ، تو  همه ی نگاهم خواهی بود ...


 
قرار نبود ...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

حالا که بعد از مدت ها به این کلبه خاک گرفته سر میزنم می بینم که قرار نبود قرارهای شبانه اینجا را به قرار های روزانه دنیا وا بسپارم ، حالا که قرار های خود را از گوشه های تار گرفته دنیای درونی والبته چند صبایی این کلبه مجازی رصد می کنم می بینم که قرار نبوده ، قرار نبوده های خود را این جا بنویسم.

تا جایی که فهمیدم قرار نبوده این ‏قدر وقتمان را در آخورهای سرپوشیده تاریک بگذرانیم به جای چریدن زندگی و چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز.‏

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سربگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.‏

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی، ناخنهای مصنوعی، دماغ مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آوازهای مصنوعی، دغدغه های مصنوعی.

هر چه فکر میکنم میبینم قرار نبوده ‏ما اینچنین با بغل دستیهایمان در رقابتهای تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم ‏جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن ‏برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده ‏بشویم، از دم دکترا به دست به روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه ‏تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که ‏گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک ‏روز در همان هیأت چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری ‏کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…‏

بیشک در هیچ کجای خلقت این همه کامپیوتر و پشتهای ‏غوزکرده ی آدم های ماسیده لحاظ نشده بوده؛ تا به حال بیل زده اید؟ باغچه هرس ‏کرده اید؟ آلبالو و انار چیده اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به ‏رختخواب رفته اید؟

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار ‏نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های ‏شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ‏ما تا قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.‏

من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه ی دار و ندار زندگیمان، همه ی دغدغه ی زنده بودنمان که برایش چنگ بزنیم بر صورت یکدیگر!

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.

چیز ‏زیادی از زندگی نمیدانم، اما همین قدر میدانم که این همه “قرار ‏نبوده”ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگیمان را آشفته و سردرگم ‏کرده… آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، سخت است سخت!


 
← صفحه بعد