تسنیم عشق

یادداشت هایی برای خودم و اگر دوست داشتید برای شما...

دل نوشته هایی وجود دارن که می تونی صدها صفحه از اونها بنویسی اما نمیشه نوشت ...

این روزا همه از امتحانات حرف می زنن ، چقدر خوب می شد امتحانات دانشگاهی هم مثل امتحانات زندگی بود آخه تو امتحانات زندگی هر جاشم که بلد نیستیم، اگه تقلبم میکنیم خوش شانسیم که مراقب خوبی داریم، همه رو میبینه اما به رومون نمیاره...

خیلی جالبه نه، در یه ترم با سه بار غیبت درست حذف می شه و کلی برای یه امتحان به خواهش و التماس میفتی، آخرش هم بهت میگن حذفی داداش، برو ترم بعد... موندم تو این ترم دنیا با اینهمه غیبت و گوشت برادر مرده خوردن ، با کارنامه مشروطی سر امتحان آخرت رامون می دن یا نه؟

امروز وقتی از بلیط فروش مترو بلیط خواستم گفت "بلیط یه سره می خوایی یا دوسره ؟ " گفتم یه سره ! با گفتن این دو کلمه ترسیدم آخه یه بلیط یه سره بدون تاریخ دارم که هر لحظه ممکن ok بشه ولی من آماده نیستم...

میون فراز و فرود های فکری روزانه ، دوستی تماس می گیره و بعد از کلی خوش بش از پرسیدم که از بچه های قدیمی خبر داره یا نه؟ میگه آره، پویا رو که یادته؟ ازدواج کرده...گفتم نه...؟؟!! کدوم کم عقل دخترش رو به اون داده ؟؟!! گفت محسن درست حرف بزن خواهر منو گرفته!!!!

قبل ترها  فکر میکردم ، شب موقع خواب وقتی راحت خوابم  میره که تمام طول روز رو حسابی کار کرده باشم و حسابی خسته شده باشیم، همیشه فکر میکردم این پاداشی که به اون تلاش میدن اما الان مطمئنام  که اگه در طول روز کاری نکرده باشم که وجدانم درد داشته باشه میتونیم تو شب راحت بخوابم...

خدایا ! اینکه گفته اند : نگهداشتن ایمان در دوره آخر زمان همانند نگه داشتن آتش در کف دست است را از صمیم قلب درک می کنم.

نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |

امروز چراغ قرمز ها همه انتظار مرا می کشیدند تا عرض ادبشان را با تمام وجود نثارم کنند، پشت این ثانیه شمارها، سوختن زمانی را میدیدم که واهمه سوختن آفیش یا همان رویداد خبری را در دلم شعله ور می کرد شاید نمی خواستم سوژه های برنامه هفته بعد به راحتی در میان ثانیه شمارهای سرخ رنگ بسوزد.

به هر حال ترمز راننده ای که امروز او هم ترمز کشیده مسیر ها را طی می کرد در پارکینگ ورزشگاه پیر تختی مشهد گرفته شد، شنیدن له له تماشاگران مشهدی در پارکینگ، حدس و گمان تصویر بردار را به شکست ابومسلم سوق داد که البته رنگ واقعیت به خود گرفت.

سوت پایان بازی به صدا در می آید و ابومسلم همان تیم قدیمی کشور که هیچگاه به خاطر آن قرمز و آبی را بر مشکی ترجیح ندادم در مشهد به یک تیم گمنام باخت، باختی که این بار اعصاب مرا مثل آدامس که هیچگاه جویدن آن را دوست نداشتم می جوید.

میکروفون به دست به همراه تصویر بردار داخل زمین می رویم، کم کم بوی حاشیه با ورود هواداران معترض به زمین ،به مشام می رسید، اعتراض هایی که این بار تشریفاتی نبود و سرشار از عصبانیت بود، دوست داشتم من هم همانند آنها فریاد اعتراضم بلند می شد یا اینکه بطری آبی پرت می کردم و لگدی به در و دیوار و رختکن و نیمکت می کوبیدم اما وظیفه خبرنگاری مجابم می کرد که فقط نگاه کنم و نگاه های عصبانی را اطلاع رسانی کنم.

آغاز اعتراض ها به مدیریت باشگاه بود اما آرام آرام و هدایت شده این اعتراض ها به سمت صدا و سیما کشیده شد و در یک چشم به هم زدن انبوه هواداران عصبانی و معترض را در کنار خود دیدم که فحش و ناسزاهای رنگارنگ را نثار من و همکاران من می کردند، با نگاهی بهت انگیز نظاره گر تمام گفته ها و حرکات آنان بودم .

باورم نمی شد که یک باکس خبری که حتی گاهی خودم هم آن را نمی دیدم این گونه با خیل برداشت ها روبرو شود و این گونه هواداران معترض را به سوی من بکشاند، یکی می گفت که از فلان کس پول گرفتم و یکی هم از باند و باند بازی منو همکاران حرف میزد، هرچند تحمل این وصله ها بسیار سخت بود اما سکوت بهترین پاسخ برای این هواداران خشمگین بود.

شنیدن گفته های کسی که می گفت در نمازهایش نفرینمان می کند حیرت انگیز بود اما خدا می داند که هیچگاه شرافت خود را در عرصه خبر به لابی بازی نفروخته ام و همواره با تمام مشکلاتی که ایجاد می شد بیان واقعیت ها مهمترین هدفمان بود اما  انگار مقصر اصلی ناکامی ابومسلم ما بودیم...

هنگامی که وارد رختکن ابومسلم می شوم انگار نه انگار که تیم شکست خورده است، انگار این شکست طبیعی بوده است، با خداداد عزیزی که مصاحبه می کنم متوجه می شوم که این باخت ها برای او هم طبیعی شده، در پاسخ به سوالی درباره اعتراض هواداران می گوید که بازی خوبی انجام داده ایم نمی دانم هواداران به چه چیزی اعتراض می کنند...

پایان حاشیه های امروز خورد شدن شیشه ماشین راننده آزانس توسط هواداران منتسب به ابومسلم بود که داوران بازی را به محل اقامتشان میبرد، آخر کجای این رفتارها جای حمایت دارد ...؟!

یادم رفت که بگویم، حمایت چگونه؟ یادم رفت که بگویم آقایان ابومسلمی امروز کجا بودند تا سیل این اعتراض ها را ببینند، یادم رفت که بگویم هر وقت سراغ از ابومسلم می گیریم تلفن مسئول روابط عمومی این باشگاه خاموش است، یادم رفت که بگویم ، هرگاه برای حمایت از ابومسلم قبل از دیدار های این تیم محل تمرین را جستجو می کنیم سرپرست تیم در دسترس نیست، یادم رفت که بگویم مدیر هیات عامل این باشگاه هیچگاه حاضر به مصاحبه نیست چون می گوید ممنوع التصویر است، و مدیر عامل این باشگاه هم که...

امروز هم خوشحال شدم هم ناراحت! خوشحال از بازتاب یک باکس خبری و ناراحت از همه حاشیه ها و وصله هایی که شاید از روی احساس نصیبم شد...

با این حال ما همیشه ابومسلمی هستیم و همواره حامی این تیم ، و به یاد داریم که امسال ابومسلم به یک ثبات مالی رسیده است ، امسال حاشیه ها از این تیم کم شده است، امسال ابومسلم سرحال تر از هر سال است ، پس با حمایت یک دیگر به کمک این تیم می رویم امیدواریم بازیکنان و کادر فنی این تیم هم با غیرت و تعصب به کمک این تیم برسند.

نوشته شده در ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |

http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=236366

این روزها نقل هر مجلس و رسانه ای تعریف و تمجید از برگزیده جشنواره گلدن گلوپ یعنی فیلم جدایی نادر از سیمن است، فیلمی که هم‌اکنون با فروش بیش از ۹ میلیون دلار، پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران می باشد.

شاید باورش کمی سخت باشد اما هنوز موفق به دیدن جدایی نادر از سیمین نشده ام  که این خود نشان از بی علاقه گی من به حوزه فیلم و سینماست . با این حال حواشی این فیلم انقدر بازتاب داشته ، که این یادداشت نیز در خصوص حواشی این انتخاب است.

 برگزیده شدن این فیلم در بسیاری از جشنواره های بین المللی ، واکنش های مختلفی را در این چند روز و پس از انتخاب در جشنواره گلدن گلوب بین مسئولین، رسانه ها، منتقدین و عموم مردم داشته است که این موضوع نیز در تاریخ سینمای ایران بی نظیر است .

نیک جیمز سردبیر وب‌گاه‌اند ساوند در مورد این فیلم می گوید : به نظر من این فیلم در بین فیلم‌های سال گذشته، هیچکاکی ترین فیلمنامه را دارد. فیلمنامه‌ای که ببننده را دائما گول می‌زند و بعد غافلگیر می‌کند و مدام مسائل اخلاقی پیچیده‌ای را مطرح می‌کند، به طوری که شما هیچوقت نمی‌فهمید مقصر چه کسی بوده‌است.

این گفته های نیک جیمز علاوه بر خود فیلم در مورد حواشی بعد از انتخاب این فیلم در گلدن گلوب نیز کاملا صدق می کند به طوری که بعد از این انتخاب هیچکاکی ترین نظرات از سوی افراد مختلف در جامعه مطرح شد ، بسیاری جدایی نادر از سیمین را برای ایران افتخار دانستند و تعدادی هم با انتقاد های صریح در حوزه رسانه ای اصغر فرهادی را فیلمسازی متضاد با اعتقادات مردم و فرهنگ ایرانی معرفی کرده اند.

بدون شک هیچ عقل سلیمی مخالف این نیست که از افتخار آفرینان کشور تقدیر شود. قدردانی از کسانی که در راه اعتلای این مرز و بوم موی سپید و استخوان خرد کردند و بزرگداشت کسانی که ذخایر و افتخارات ملی این کشور محسوب می‌شوند نه تنها مطلوب که واجب است. اما در پهنای وسیع این تعریف و تمجید ها و انتقادات صریح و کوبنده باید به یاد داشته باشیم که هجمه های احساسی همیشه اثرات نامطلوبی را بر سطح جامعه می گذارد.

به یاد داشته باشیم  که بسیاری از شخصیت های ورزشی و هنری امروز در قالب بها و تعریف تمجیدهای بی مورد بعد از تبدیل شدن به یک اسطوره و الگو ، و البته اسطوره سازی های کارشناسی نشده رسانه ای ، از بد اخلاقترین و بی اخلاقترین افراد جامعه به شمار می روند .

به یاد داشته باشیم که چندی پیش بازیکنانی که در قالب تیم های ورزشی در بین هواداران شناخته شده بودند چگونه با انجام یک حرکت زشت تا مدت های سوژه های پیامکی مردم شدند، به یاد داشته باشیم که بازیگری که تا چند سال قبل به عنوان یک چهره حرفه ای و بازیگری خلاق برای بسیاری از جوانان الگو شده بود اکنون چگونه در خارج از کشور عکس ها برهنه خود را در سایت های مختلف قرار داده و آتش غیرت هر جوان ایرانی را برانگیخته است.

آری ! با همه ی احترام به ورزشکاران و هنرمندانی که شرافت و صلابت آنها برای هر ایرانی یک افتخار است ، بگذاریم صلابت و شایستگی های اخلاقی یک الگو را به ما معرفی کند و الگو خود اسطوره شود ، نه این که احساسات بعد از به عرش رساندن کسی خود به فرش تبدیل شود.

بی گمان امثال اصغر فرهادی ها برای بسیاری از مردم ایران شناخته شده و عزیز هستند ، اما کسی را با تعریف و تمجید های احساسی به عرش نشاندن و کسی را با انتقادهای کوبنده همچون انتقاد های فرج الله سلحشور در محاق فراموشی و سکوت رهاکردن چرا؟

مهمتر از همه این مسائل آن چه دل انسان آزاده را به درد می‌آورد تبعیضی است که برخی از افراد، رسانه‌ها و منتقدین برای افراد خاصی قائل می‌شوند و با هجمه احساسی رسانه‌ای بر قاعده سیاست بعلاوه همه چیز رسالت اصلی خود را به فراموشی می سپارند که این مسئله خود باعث سیاست زدگی و عدم اعتماد مردم به مسئولین و کشور می شود که این خود نیز یعنی همان خواسته های دشمن.

بیایید باور کنیم که جدایی نادر از سمین یک اتفاق کم نظیربرای سینمای ایران است ، سینمایی که حالا می تواند با چهره های شناخته شده جهانی چون مجید مجیدی و اصغر فرهادی ها می توانند با تولید فیلم های کم نظیر نام ایران و فرهنگ ایرانی  را در دنیای فیلم و سینما پرآوازه کنند. پس بگذاریم پس از این تمجید و انتقاد ها نادر و سیمین آشتی کنند تا با همدلی گامی مثبت در اعتلای ایران سربلند برداریم.

نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |

امروز بعد از مدت ها، مطالعه رمان تیره بختان جامعه اثر جک لندن رو به پایان رسوندم ، نویسنده ای که در این کتاب ،  به عنوان سخنگوی ستمدیدگان جامعه سرمایه‌داری عصر خود به اندیشه رهایی اونها وفادار مونده و زندگی تهیدستان و اقشار محروم اجتماع رو به تصویر کشیده.

داستان‌های این کتاب آکنده از انتقادهای اجتماعی هستند که جک لندن کوشیده تا مشکلات طبقه زحمت‌کش جامعه رو در قالب رمان و داستان بیان کنه و شاید به همین علته که او رو «نویسنده ضد استثمار» نامیدند. جالبه که بدونید این نویسنده بر اثر عصیان روحی بر ضد اجتماع و تطابق نیافتن با شیوه زندگی زمان، در سن ۴۰ سالگی خودکشی می کنه!

جدایی از مطالعه این کتاب و پرداختن به اون، امروز که با یه خبر خوش فعالیت های روزانم رو شروع کردم ، بلافاصله با یه عملکرد اشتباه، خوشی های این خبر خوش رو از یاد بردم و برای این که کمی از فضای منفی فکری دورشم به جمع دوستان باشگاهی پناه بردم. دوستانی که بعد از یکی دو هفته از ندیدنشون هر کدوم تعریفی از روزگار خودشون داشتن و دلخوش به گذر ایام بودند.

امروز یکی از تولد فرزندش در چند روز آینده خبر می داد و یکی از گرفتاری هایی که مشخص بود میان لبخندهایش گره خورده ، سخن به میان می آورد، دوستی از نقشه های خانواده او برای ازدواج حرف می زد و دوستی صحبت از طلاق یکی دیگر از دوستان می کرد که بعد از تماسی متوجه شدم حقیقت دارد.

میان همه اتفاقات امروز، گاهی ثروتمند شدم و گاهی فقیر ، ثروتمند به خاطر داشته هایی که دارم و دیگران ندارند و فقیر به خاطر داشته هایی که دیگران دارند و من ندارم، امروز گاهی احساس کردم که احساس می شوم حتی برای دیگران و گاهی هم احساس کردم که احساس می شود یاد دیگران حتی برای من.

امروز متوجه شدم که جک لندن همان نویسنده تیره بختان جامعه چقدر راست می گوید که " با خود هیچم و بی خود پوچ " امروز گریه ای مجبورم کرد که بخندانم هر چند نمی خندیدم و خنده های خسته ای مجبورم کرد که بگریم هرچند که نمی گریستم.میان همه این اتفاقات من بودم و من، پس باید من می بودم و من می شدم.

میان همه فقرها، وجدان و احساس داشتن بزرگترین ثروت است ، ثروتی که مجبورت می کند در قبال همه ، مسئولیت داشته باشیو گاهی هم برای دیگران باشی ...

نوشته شده در ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |

داشتم با قلب بخار گرفته خود چند جمله ای از اربعین و زینب می نوشتم ، که هم اتاقی از راه می رسد و بعد از کلی تعریف از نوشته ها، با گفتن " چقدر خوب نوشتن و حرف زدن را بلدیم و عمل کردن را نه " رعد محکمی بر این قلب وا نفسا می گذارد.

قلبی که با شنیدن این جمله بغض بلورش از خجالت ترک برمی دارد و آهسته آهسته نم می دهد ، خجالتی که نمی دانم از خودم است یا از هم اتاقی و یا اینکه از اربعین و زینب ... آخر این حرف ها به ما نمی آید، ما را چه به اربعین ما را چه به زینب ...  زینب کجا و ما کجا ...

دوستی میپرسید اگر در واقعه کربلا و عاشورا حضور داشتید حرفه خود خبرنگاری را انتخاب می کردی یا جنگیدن را ؟ با کمی تامل از پاسخ درونی خود خجل زده شدم، چون معترفم که اگر با احوال کنونی در آن واقعه بودم برای ناصفتان بد صفت شمشیر می زدم و می نگاشتم !

تاسف بار است، نه ؟! می دانم ، میدانم و معترفم... ! چون زمان کنونی ماهم عاشوراست، چون آقایی ندای هل من ناصر ینصرنی سر داده و من امثال من گوش هایمان نمی شنود ، چون مانند کوفیان با دعاهایی دعوتش می کنیم و نشان می دهیم که انتظارش را می کشیم اما ... چون بر سر و سینه میزنیم و دریای اشک را به پا میکنیم ، غافل از آنکه چند جمله ای از آن امام را به یاد داشته باشیم ...

به قول شریعتی وارسته، حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود وحال صاحب زمان هم بیشتر از دعاهای انتظار گونه ما منتظر لبیک ماست، دیدید حق با هم اتاقی من بود ! چقدر خوب حرف زدن را خوب بلدیم اما همیشه خوب عمل کردن را هم از یاد می بریم ! پس حق بدهید که خجالت بکشم، از خوم، از شما و از زینب و آقا

این روزها بیشتر رسانه ها از رد صلاحیت ها حرف می زنند! می دانم من هم رد صلاحیتم ، رد صلاحیت رسیدن به قافله عشق ،چون پرونده ام تاسف بار است، پس حق اعتراض ندارم . اما می گویند کسی صلاحیت ها را بررسی می کند مهربان است، امروز از کنار اداره ای که می گذشتم خودم دیدم که بر روی تابلوی کوچک زرد رنگی به سه زبان نوشته بود" ای پیامبر به بندگانم مژده بده که من بسیار بخشنده و مهربان هستم"

آه که چقدر این جمله در این روزها بر دل می نشیند. پس بگذارید بر بلور بخار گرفته قلبم نغمه های دلتنگی زینب را به عنوان یک خبرنگار در عصر کنونی بنویسم ، شاید زینب به همین حرف ها هم دل خوش کند آخر در ان چهل روز کسی نبود که از درد  زینب بگوید و بنویسد!

آری ... چه داستانی دارد این اربعین... این زینب است که به امامت زین العابدین به سوی کربلا می آید ... این زینب است شکسته اما پیروز خمیده اما عزیز با قافله یاس های کبود به باغستان لاله پای می نهد .

شگفتا !  چهل روز قبل این کاروان را دست بسته و اسیر از کنار پیکر های پاک شهیدان عبور دادند آنوقت بهای یک یا حسین چند تازیانه بود اینک اما زینب همه جا را کربلا کرده است ... عاشورا را پرورش داده ، دست ظلم را بسته و خود آزاد و سربلند به سوی برادر می آید ...

برگ ریزان را دیده اید؟ ... حکایت سلام دوباره ال الله با شهیدانشان این گونه است ... زینب را اما با برادر رازی دیگر است . چه زیارتی است این زیارت ... گودال قتله گاه این بار ... باز هم وعده خواهر و برادر است ... زینب به دیدار برادر می آید  تا از ماموریت الهی اش گزارش  دهد

شنیده اید روز یازدهم آن گاه که چشم زینب از بین شمشیر ها و نیزه های شکسته به بدن چون گل پر پر برادر افتاد از سر تعجب ندا داد : آیا تو برادر من هستی؟! اینک ... جا دارد حسین نگاهی به قامت خواهر بیفکند و از تعجب بگوید آیا تو خواهر من هستی؟!

بگذارید ، بگذارید من هم با زینب (س) سخن بگویم ! ای سرور من آنقدرد لم تنگ است و چشمانم بارانی ست که نمیدانم از کجا شروع کنم شرح این همه بی سرو سامانی را،...

ازنفس سرکشم بگویم که در این دنیای رنگارنگ هر روز خواهش جدیدی از من دارد و امانم را بریده... یا از فساد فراگیری بگویم که همه از دوست و آشنا گرفته تا انواع سلایق مختلف ونمادهای فساد جامعه ودنیای امروز که انگار همه دست به دست هم داده اند تا مرا از محبت شما دور کنند!

ای دختر بهترین بنده خدا،  برایم دعا کن تا بالهای شکسته نمازم با عطر محراب علی (ع ) ترمیم شود و تا افق عشق اوج گیرد. برایم دعا کن تا قلب شکسته ام شکسته تر از همیشه ارامگاه دل خونینت باشد.

برایم دعا کن در لحظه جان دادن با نگاه حسین (ع ) جانی دوباره بگیرم و با نوازش دستان مهربان مادر عالم حضرت زهرا (س)  به خواب ابدی فرو روم  و برایم دعا کن تا با ظهور مهدی (عج)  قلب نا مروتم آرام گیرد.

نوشته شده در ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |

وقتی وارد بخش مدیریت وبلاگ می شم روی «ارسال مطلب جدید» کلیک می‌کنم و در تمام این مدت به دنبال واژه‌هایی که بی‌خبر رفتن، گوشه‌های ذهنم رو کنکاش می‌کنم، انگار همشون نامردی کردن و رفتن...! تا جایی که یادمه تا همین دیشب سر جاشون بودن ...!

خلاصه از گشتن و یافتن واژه ها که بگذرم، یادم میاد سالهای قبل، دوستی از استاد پرسید " آدم کیه؟ "استاد گفت " همون شخصیتیه که آزاده، اگه عالم بشی آزاد نمی شی ولی اگه آدم بشی آزاد می شی"!

من که ذهنم از این جمله کاملا هنک کرده بود برای فرار از درس و کش دادن موضوع پرسیدم  آزادی چیه؟

گفت: زندانی قرن های ظلمت رو اگه با نور مستقیم آفتاب مواجه کنن، بی شک چشمش رو میدزده و پلکاش رو می بنده... بهتره آزادگونه خودتون دنبال پاسخ آزادی و آدمی باشید ! الانم وقت کلاس و بی خود نگیرین، چون اگه یه ترم کامل روهم در این مورد حرف بزنیم به خاطر اینکه هر کسی یه تعریف واسه خودش داره به هیچ نتیجه ای نمی رسیم!

جمله استاد رو کنجکاوانه گوشه ای از کتاب نوشتم. اما هیچوقت دنبال پاسخش نرفتم. امروز بعد از اون همه مدت که از بدی روزگار و یا شاید خودم اون کتاب و پیدا کردم ، چشمم به اون  دو جمله استاد خورد دیدم که بی مناسبت با حال و روز کنونی خودم نیست.

گاهی وقت ها چنان احساس بدی داریم که اگه جهان و هر چه دورنش هست رو به ما بدن، باز هم حالمون بهتر نمی شه، حس سرگردانی داریم ، درونمون آشوبه و این آشوب اگر آرام نشه ملک وجود را به آتش می کشونه و به قهقرا می بره و این همون جنگ درون ماست، جنگ روح متعالی با خوی حیوانی،

اینجاست که انسان می خواد آدم باشه و حیوان می خواد حیوان باشه تو این جنگ باید به روح نیرو برسونیم تا بتونیم آدم شیم وگر نه حیوان درون چنگالش رو بر گلوی انسانیّتمون میگذاره و برای ابد خاموشش میکنه. و این پایان، آغاز سقوطه ...

تازه میفهمم که رسیدن به جواب جمله استاد چقدر سخته! اما اینجا و بعد از اون همه مدت و در این لحظه با این حرف‌هایی که دارم برای نگفتن، یک چیزی توی گلوم گیر کرده. آب هم خوردم، پایین نرفت بالا هم نمیاد...

موجود حسابی! تو آدمی یا نه؟

نوشته شده در ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه مهر آیینم

لطفا برام دعا کنین...

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |

http://up.vatandownload.com/images/wvoj1eyh6ysw9ujtn8q.gif پدری 21 ساله و مادری 17 ساله در برفی ترین روزهای سال، چشم انتظار اولین گریه فرزندشان هستند ... او میگرید و می آید، این تنها گریه فرزندیست که لبخند شادی را بر لبان پدر و مادری جاری می سازد ... 

مادر با قلبی پر ازمهر و پدر با سینه ای مالامال از عشق و پسری  کوچک میان مهر و عشق باخنده ای کودکانه... آری  دوباره تولد و آغاز سالی دگر و  ورود به ربع قرن دوم زندگی ...

تا این لحظه کسی به من تبریک نگفته پس مجبورم که خودم به خودم تولدم رو تبریک بگم !!!

 

نوشته شده در ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط محسن ناهید نظرات () |


Design By : Night Skin