گرداب عاشقی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

وقتی راه سویه های زمان آدمی را در گرداب عاشقی گرفتار می کند، انگار زمین و زمان در همین گرداب خلاصه می شود انگار اوج رسیدن همین گرداب است ... آری سراشیبی عشق با لغزش یک علاقه، مرا هم گرفتار این گرداب کرد.

شاید گفتنش خنده دارتر از همیشه باشد اما من هم عاشق شدم ... عاشقی عاشق... و عشقی متفاوت تر از همه عشق هایی که آدمی به آن دل بسته است، می خواهم همچنان لبخند بر لبانتان بنشیند و با معرفی معشوقم این بار قهقهه را مهمان لحظه های سپری شده شما در این کلبه مجازی نمایم.

عشقی که زمان را برایم بی معنی کرده، عشقی که تمام کارهایم را زیر رویاهای آینده له کرده ، خبر و خبرنگاریست ... مطمئنم که اکنون بر مضحک بودن افکارم می خندید و مرا در این وا نفسای روزگار که هر کسی بر طبل غم و مشکلات خود می کوبد به مانند یکی از دوستان، یا ابله و دیوانه می خوانید، یا یک ثروتمند بی خیال دنیا و روزگار... ؟!

اما دستان و جیبم خالی تر از همیشه است و در ولوله هدفمند سدن یارانه ها وعده های غذایی را هم سانسور کرده ام و گاهی هم با هدفمند کردن اهداف و آرزو ها گشنگی و تشنگی را سیر و سیراب می کنم.

اما چقدر تلخ است که برخی ها در راه سویه های این عاشقی کارشکنی می کنند و کسانی که داعیه پهن کردن فرش پیوند من و این عشق را دارند به یک باره و از سرمدیریت ابزاری و شاید کمی حسادت و ساده باوری تغییر شکل و رفتار می دهند، هرچند امیدوارم این تفکر اشتباه من بوده به غلط از یک رفتار و یک جلسه چنین برداشتی را لابه لای فکر نا بالغ خود قرار داده باشم.

خلاصه روزگار و شاید غرور شکسته شده چنین باوری را در من نهاد ، اما من می مانم نه به خاطر یک عمل شاید ناخواستنی و یا اشتباه بلکه به خاطر اهداف و برنامه ها ... وقتی می توانم بسازم  تخریب معنایی ندارد وقتی می توانم راه را برای دیگران هموار کنم بستن دوام ندارد.

به هرجهت گاهی درد و دل کردن هم آرام می کند و من می مانم چون می توانم پس می روم تا بمانم و می مانم تا بسازم ، روی میز کاری من و بسیاری از همکارانم جمله ای زیبا از مولای متقیان حک شده است که آن را برای همیشه آویزه دل و جان خود کرده ام " این میز اگر ماندگار بود هیچ گاه به تو نمی رسید"

 

 

 


 
روز تولد
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

در مثلثات "تولد"  "زندگی" و "مرگ" را از "حساب" مشتق بگیریم
تولد مرکز ثقل درد نیست
شاید گریه ی نوزاد:
از پیش بینی پیچیدگی مکانیک زندگی خبر میدهد ... و در میان امتحانات پایان ترم تولدم هم رنگ امتحان گرفت...

اما این بار هم صدای کودکی از پشت شیشه ای مات و مادری با قلبی پر از مهر و پدر با سینه ای ما لامال از عشق ...

و پسری کوچک میان مهر و عشق با گریه ای لبخند نشین ... آری دوباره تولد و آغاز سالی دیگر ...

یک سال دیگر از جوانی ام گذشت و من هنوز کودکم ... کوچکم ... سر به زیر و آرام با دنیایی از آرزو ها البته اگر این ترم از هیچ درسی نیفتم ...!!! 

 


 
سلامی دوباره
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام به همه دوستانی که محبتشون پایدار تر از همیشه روشنی بخش باریکه گذرگاه بی مروتی ماست و صفای قدمشون طراوت دهنده زرذی برگ های پاییزی دلمونه...

در این چند صباحی که قلم از دستم در رفت و زنگار زمان بر من چیره شد جامانده از همه جا به کلبه خالی از خویش بازگشتم 

به هر جهت و به قول یکی از دوستان  مقدار قابل ملاحظه ای بی مقداریم و با خویش جز از طریق عکس ها نسبتی نداریم تا می توانیم نا توانیم و پیش از طرح در صورت مساله در می مانیم این هم لط روز گار بود نسبت به ما...