نوای نی
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

شاید کمی فراتر از باور باشد اما در اندیشه من زندگی بدون موسیقی ریتم اصلی خود را ندارد خنده دار بودن این جمله دلیل بر وابستگی من به موسیقی است و آن هم موسیقی سنتی که سوای بر آهنگ ها و نغمه های دلنشینش از اشعار ناب و زیبایی کسانی چون مولانا و حافظ شیرازی و ... بهره می برد

.

و چه خوانندگانی خوش صدا تر از اساتید بزرگی چون حسام الدین سراج و شجریان و مختاباد؟ که گاهی اوقات با نغمه های آنها آرامش را مهمان روح و روان می کنم

.

خوشترین لحظات را با صدای عبدالحسین مختاباد سپری می کنم و هم نوا با او می خوانم:

.

باده شوق کشیدیم زپیمانه عشق / بیخود ازخویش فتادیم به میخانه عشق / مژده ای دوست که آمد به چمن بلبل شیدا / قدابرافراشته بینم همه جا سرو دل آرا / شعله با خون گلو بردل افلاک زدست / گرشباویز شبی سر کند افسانه عشق  /شور دیگر به سر افتاد که در خانه دل / جان شده نقش نگار رخ جانانه عشق / زآتش عشق چو پروانه بی پروا سوخت  /آنکه با سوز درون یافته پروانه عشق

.

ودلتنگی ها را با نغمه ناب استاد شجریان تقسیم می کنم و لحظه های دلتنگی را این گونه زمزمه  وار می خوانم :

.

دلا خون شو خون ببار / بر کوه و دشت و هامون ببار / به سرخی لبای سرخ یار / به یاد عاشقای این دیار /به داغ عاشقای بی مزار ای بارون  / ببار ای بارون ببار / با دلُم گریه کن، خون ببار / در شبای تیره چون زلف یار  /   بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون / ببار ای ابر بهار/ با دلُم به هوای زلف یار/ داد و بیداد از این روزگار / ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون...

.

.

 

 

 

راستی شما به چه نوع موسیقی و خواننده ای علاقه دارید؟


 
پرنده
ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمی‌توانی روی شانه‌ی‌ من آشیانه بسازیپرنده گفت: «من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم. اما گاهی پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه می‌گیرم

انسان خندید و به نظرش این خنده‌دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.پرنده گفـت: «نمی‌دانی، تو آسمان چه‌قدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید.

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.پرنده گفت: «غیراز تو، پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش می‌شود

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می‌آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال‌هایت را کجا جا گذاشتی؟»

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست ...

پ.ن.١  ولادت سه غنچه آسمانی و ایام شعبانیه بر همه شما دوستان خوبم مبارک و تهنیت باد


 
داشته ها
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

این روز ها سفر یک دوست به مقصد خدا ارزش فراموش شده داشته های گران بهایم را یاد آور شد، داشته های معنوی که لذت وجودی آنها آرامش بخش وجود است، داشته هایی مثل پدر، مثل مادر، مثل خواهر، مثل برادر، مثل دوست و مثل

این روز ها برای رهایی از اسارت آسمان ابری دل ، دل به داشته هایم گذاشتم تا در کنار آنها خنده های محبت رو بر دل غم دیده تجربه کنم

این روزها یاد گرفتم که معادله زندگی نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها، زیرا دنیا تنها ایستگاهیست برای گذشتن، برای تعیین مقصد، برای ... و خوش به سعادت آنها که سوار بر قطار عمر به مقصد خدا در حرکتند

و سپاس از همه داشته هایی که این روزها به هر نحوی در این دنیای مجازی آرامش و صبر را مهمان کلبه حقیرانه من کردند

 


 
مبعث
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

سلام ای جاری ترین جریان صبح در کالبد زمین

بی تاب از حرارت تکلیم ، از قله نبوت باز می گرددآنک ندای اقرأ باسم ربک الذی خلق در جانِ روشن پیامبر صلی الله علیه و آله  طنین انداخته استقرآن ، بر قلب مبارک پیامبری نازل می شود که امین وحی است و دلسوز مؤمنانمردی از نسل ابراهیم ، به پیامبری مبعوث می شود تا دیگر بار کعبه را از آلایش بت ها پاک سازد.

پیامبری می آید تا تجلی رحمتِ خداوند باشدپیامبری بی تاب از کوه فرود می آید که جبرئیل را در افق روشن دیده است،  پیامبری که در رساندن پیام وحی به مردمان دریغ نمی ورزدآن گاه ، محمّد رسول اللّه در عرش طنین می اندازد.

یا محمّد؛

خداوند چه قدر تو را دوست می داشت که افلاک را به خاطر تو آفرید،  ای که جان پاکت ، زحمت درس و مشق نبرد بود و قلبت لوحِ محفوظ علم الهی
آری ! هو الذی بعث فی الامیّین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلّمهمالکتاب و الحکمة و إن کانوا من قبل لفی ضلال مبین.

سلام بر تو ای پیامبر که بشر را از گمراهی آشکارش نجات دادی و در راه هدایت خلق خدا ، به جان کوشیدی و احکام شریعت خداوندرا برقرار ساختی
سلام بر تو که آیین یکتاپرستی را احیا کردی ! و خدا را سپاس می گوییم که پیامبری چون تو را برای ما فرستاده است.

باد ، بوی آشنا آورد تا من از تو بهانه سرودن بگیرمسلام ، حضرت خورشید! سلام ، عالی جانب لحظه های تبسمجبریل با کُدام آیه های سبز، بر این کوه سبز فرود آمده که تمام وجودم را

شهادت می دهم که تو آخرین شور زمین ، امروز به آینه ها درس وحدت خواهی داددُرست نگاه کنم اگر، این غار حراست که می بالد به خود از این همه فرشتهاین تویی که چرخ ملکوت را می چرخانی

یا محمد! این ثانیه های رازآمیز توست که دارد تکثیر می شود و شیرینی وحیرا به کام ما می ریزد

می خوانی با کلماتی که از نور و نغمه و نماز پُرند، می خوانی به نام همه انبیاء، می خوانی به همراه تمام تاریخ ، می خوانی با همه خستگی های فردا و من می بینم که بال هایی از نور، کلمات تورا به چهار سوی زمان خواهند بُرد

جبریل! این مردی که در مقابل توست ، خود عاشق است

سلام ، ثانیه سبز! سلام ، ای متواضع ترین مرد همه تاریخ !سلام ای پدر! سلام ، سلام ای برادر مهر، سلام خداوند و فرشتگان ، از عرش ، با بادهای مهاجر به تو می رسد و تو امروزدر راهی قدم خواهی زد که پایانش را فقط خورشید می داند و خودت و خدا

از رد گام های تو ای مبعوث ! گلستان خواهد جوشید و از چشم های تو،اشراق ، پرده می گیرد سلام ، ای جاری ترین جریان صبح در کالبد زمینیا محمد! این فصل عاشقانه که آغاز می کنی ، بوی کدام شعر نگفته مرا می دهد.

کلماتم عاجزند از وصف آن چه تو در ثانیه صبح می خوانی در لحظه بی خودیماه هم غلام توستماه ، رد گام هایت را نقره پوشی می کندراه تو را در سپیده آغاز عشق ، روشن می کند

به خانه برو و آغاز راه بده ، به خانه برو و جامه سپید تغزل را بپوش، به خانه برو و همه دنیا را از عطر خودت لبریز کن، به خانه برو، به بُراق عشق بنشین و بال هایش را بیدار کن تا عطر تو،تمامی خواب های جهان را پُر کند.

به خانه برو؛ لرزان، نه استوار؛ که این لرزه های آتشفشان نور است، به خانه برو، نماز گزار کوه نور، خورشید طالع شده از قله حرا ، به خانه برو، جهان، منتظر کلمات توست.


 
یاد یار
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

دیروز محل کارم حال و هوایی عجیب داشت ولی عجیب تر از آن دلهره ای بود که از ابتدای صبح گرفتارم کرده بود، اما گاهی گل افشان شدن لبخند بر لب با شنیدن خبر پیوند دو دوست و همکار چنان وجهه ای به صورت می بخشد که انگار هیچ غمی روی آن صورت تکیه نزده است.

حمید میرطاهری که به خاطر یک جواب مثبت گرفتن نسیم نوازشگر سیلی رو هم بر صورتش احساس کرده بود بلاخره به وصال محبوبش رسید و مینا کریمی همکار پر تلاش و با ذوقمون رو در صید آرزو هایش انداخت.

مسرور از این اتفاق، با یادآوری وعده وعیدهای حمید که یک شام مفصل در پدیده شاندیز تدارک دیده بود، خنده کنان به سرزنش خانم کریمی می پرداختیم و لحظات خوشی را در کنار یکدیگر رقم می زدیم.

اما زنگ تلفن مرا از جریان خنده دور کرد، پشت خط مهدی بود، مهدی شوخترین خنده رو ترین و با مزاح ترین فرد میان ما بود اجازه نداد شروع کننده صحبت باشم با لحنی حزن آلود نام مرتضی را می برد گفتم مرتضی چه؟ گفت " مرتضی رفت " گفتم کجا؟  با لکنت زبان از تصادف حرف می زد دوباره سوالم را تکرار کردم اما بغض و سکوت تنها پاسخش بود .

طاقت نداشتم که بشنوم ولی خدا خدا می کردم که سکوتش تعبیر دلشوره امروز من نباشد، خدا خدا می کردم  حرف های مهدی گزافه گویی های همیشگی اش باشد اما مهدی هم مهدی همیشگی نبود ... و این بار با گریه از کوچ ابدی مرتضی پرده برداشت .

پاهای لرزانم طاقت ایستادن نداشت و بغض ترکیده شده ام سیل اشک را بر گونه هایم جاری ساخت ... هرچند باور رفتنش در ذهنم نمی گنجد اما مرتضی دوست با مرام و خوش قلب و صادقم بر اثر سانحه تصادف از میان ما رفت و ما ماندیم و خاطرات و بغض و گریه و سکوت ...

نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رفت گهی می سوزدم گه می نوازد ...


 
به نام پدر
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

می بینم آنچه که مرا مشتاق ننوشتن کرده و آنچه انگشتانم را بر آسمان کیبورد دچار سرگیجه کرده " عطش سکوت " است، نمی دانم که آیا عذر موجهی است یا نه اما هر چه هست احساس می کنم که من بیشتر از سهمم از جهان حرف ها حرف می زنم و اشتیاقم به حرف زدن از میلم به خواندن و شنیدن پیشی گرفته، سعیم بر این بود که مدتی گفته ها را بشنوم ،نوشته ها را بخوانم و تعبیر سکوت را بر دلنوشته های خود تفسیر کنم اما...

اما مگر می شود در ایامی که نام علی (ع) روشن تر از همیشه جلوه گر می شود سکوت اختیار کرد، ذهن در وادی حیرت می ماند و دیدگان در هاله ای از حسرت قرار می گیرند و قلم از نوشتن باز می ایستد که سخن را در مورد این شخصیت عزیز و عظیم از کجا و چگونه باید تنظیم کرد؟

آری! در یگانه ای که در صدف کعبه پدید آمد، همواره چشم های بسیاری را خیره و مبهوت «جلوه علوی» ساخته است وقتی آن وجود افلاکی گام بر خاک نهاد، خاک را کرامت بخشید چرا که علی (علیه السلام) عالی بود و والا، در وجود و سجود، در قیام و قعود در غیب و شهود و هرکه و هرچه بود علی، علی بود.

چه مبارک روزیست، روزی که نام علی (ع) سرمشق خوبی های روزگار می شود  پس تهنیت باد بر شما میلاد شکوه عالم مولای متقیان علی (ع)

اما این فرخنده روز را به نام پدر نیز نامیده اند، این که به خود امیدواری دهم که با قلم ناقص خود بتوانم حق مطلب را ادا کنم خیالی بیش نیست، زیرا پدر به قدری بی ادعاست که نامش سرچشمه تمام خوبی هاست چقدر برازنده است روزی که به نامش نام نهاده اند، پس تبریک به پدرم و تمامی پدرانی که محبت کوله بار عطوفت آنهاست...

پ.ن.١    دوستی از پایین بودن جنبه نوشتاری من با نام های مستعار !!! انتقاد می کند این بیت شعر رو تقدیم می کنم به این دوست!!! گرامی چون واقعا این بار این دو بیتی از دل بر آمد تندی آزاد بگو از دل رنجیده من / خلق مکن در تب خود وصله به نقادی من / کین ره تو کینه تو در ره بی راهی من / دوست چرا فرقه کنی در پس گمراهی من امیدوارم این ادیبات دیگه به دلشون بنشینه!!!

پ.ن.٢     از خانم پوریادگار عزیز که هر چند می دانستم  نوشته های ایشان همواره از مرام و معرفت سرچشمه می گیردعذر خواهم شاید دلیل تائید این نظر پاسخگویی به انتقاد بود

پ.ن.٣    از دوستان بزرگوار دیگری که نتونستم نظراتشون رو تائید کنم هم عذر خواهی می کنم امیدوارم بر من ببخشند و از لطف همیشگیتون هم سپاسگذارم