... و این ابتدای راه است
وقوع یک رویداد، رویدادی که از آن نمی‌توان به آسانی گذشت، نام آن را خبر گذاشتن، در کوچه پس کوچه‌های آن همپای همه بروبچه‌های تحریریه دویدن، تا به سرانجام رساندن یک پیام برای راپورت دادن و گاهی از شدت هیجان و شوک لغزیدن و اندکی هم به کاهدان زدن، خسته از یک روز اضطراب و فشار روانی و مسئولیتی که دو دستی یقه ‌ات را همواره برای یادآوری چسبیده است!

گاهی احساساتی شدن و چشم به روی همه چیز بستن و خود را مصلح جامعه دانستن و با تمام وجود نوشتن و گاه مغرور و سرمست از تأثیر نوشته‌ات که گره‌ای باز کرده، در پوست خود نگنجیدن!


به دنبال جرعه‌ای آرامش بودن، تکاپو برای اثبات حقانیت و تقلا برای تأمین امنیت تا برای شاید دوباره ماندن، و ترس شبانگاهی از بایدها و نبایدهای یک مقاله، مصاحبه، گزارش و ... و خواب‌آلود ماندن، بازتاب یک مطلب چاپ شده‌ات در رسانه‌های خودی و غیرخودی و هر کسی از ظن خود یارت شدن!
... و این ابتدای راه است. راهی که به ظاهر هموار است و شغلی است پرطمطراق. راهی که تا به انتهای آن نرسی نمی‌توانی شرایط مقصد را درک کنی و یا اصلاً از آن تصوری داشته باشی.

به انتها که برسی باید منتظر باشی، منتظر لبخند آن‌ها که تو را برای رسیدن به انتها تشویق کردند و یا پوزخند آن‌ها که برای رسیدن به هدفشان برایت دامی پهن کرده‌اند و تو به جای رسیدن به مقصد، به مقصد آن‌ها رسیده‌ای و یا منتظر عتاب و خطاب‌ها باشی که این سخت‌ترین خوان این حکایت است.
و این ابتدای راه است، پر از سربالایی و سرازیری و جاده‌‌های پر چاله و تله و در عین حال وسوسه،‌ و پرسشی که ذهن تو را به خود مشغول کرده است؛ آیا این جماعتی که در این جاده‌اند فقط به فکر تکه‌ای نانند یا «ن والقلم و ما یسطرون» تابلویی است که همواره پیش رویشان است؟

وتو ای همکار گرامی دیروز تیتر اول روزنامهه خبرگزاری ها و... حق تو بود که خاکریز نداری و روبه‌روی حادثه قد کشیده‌ای. تیتر اول روزنامه حق خود توست که حرف حسابی می‌زنی و به جای جواب فقط جوابیه نصیب تو می‌شود که باید طبق قوانین مطبوعات در همان صفحه و همان حروف چاپ کنی.

این روز روز گلایه نیست، باید لبخند بزنیم و به هم صندلی تعارف کنیم. باید تبریک گفتن به همدیگر را هم یاد بگیریم. باید قبول کنیم «نوبت عاشقی» به ما هم می‌رسد.

[ ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]