در آستانه ی کوچه ی زندگی دفتر تقدیرم را نظاره می کنم که دستان قدرتمند سرنوشت آن را رقم می زند و نوشته هایش را قلم قسمت تغییر می دهد آرزوی این را داشتم که روزی بتوانم بوته سرنوشت را از ریشه بخشکانم  تا هیچوقت نتواند دفترم را با دستان بی مهرش ورق بزند ...

 

پاگرد در راه پله های ساختمان زمینه ساز فراغتی کوتاه برای انسان از فشار ناشی از بالا رفتن از راه پله هاست با خودم فکر می کردم که به راستی پاگرد زندگی ما در کجاست؟ ... انگار نیازمند یک پاگردم ...

 

پ.ن.١  گاهی اوقات ... بگذریم ... می خواستم از سر لطف یکی از دوستان با دنیای مجازی وداعی داشته باشم برای همیشه ... اما زمان های بسیار  تسنیم عشق مکانی بود برای تقسیم کردن  تنهایی ها برای دل دادن دلتنگی ها... 

پ.ن.٢  یادم رفت که به علی دایی تبریک بگویم به کسی که داعیه عرق و تعصب ملیش گوش فلک را کر می کرد به کسی که ... برایش متاسفم  خوشحالم که غرورم  غرورش را له کرد

پ.ن.٣  حرف برای گفتن زیاده به احترام شما سکوت رو تقدیم  فریاد کشان می کنم...

[ ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]