ای پرنده !

من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ... منتی بر دل غم دیده ام بگذار و تکه ای از دل را برای پرواز به امانتت بسپار....

آه ! که نمیدانی ... سفرت  با تکه غم دیده دل روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید... ای پرنده! آنگاه که پرواز می کنی کمی هم واپس نگر باش و با تکه دل غم دیده من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتد ... دل  فراق صاعقه وار را بر نمی تابد....

ای پرنده ! بگذار دل فریاد رعد را در طوفان محبت بشنود و باران هنگام طوفان را بچشد ... نگران خیسی دل مباش زیرا عادت او خیسی باران اشک بی طاقتی دنیاست ...

ای پرنده ! به تکه دل بگو و بیاموز که خستگی و غم دیدگی را به خاطر مسپارد زیرا که افق نزدیک است..... و خدایی بیدار که او را می بیند و به عشق او  همه حادثه ها را می چیند...به او بگو که به یادش باشد....

ای پرنده ! دست خدا به همراهت ... دست خدا به همراهت ....

پ.ن.1    دوباره یک فرصت و شاید یک امتحان ... فرصتی که شاید به پرواز بینجامد ... پروازی برای دل ... دعا کنید که بال های دل در گرد و غبار دنیا نشکند ...

[ ٩ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]