آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است، هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند.فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است، دیگری در پی عشق؛ یکی مراد می جوید و یکی مرید.

یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی. به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند.

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند، بلکه تغییر موضوع می دهند. حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد ، آن که آرزویش را از کف داده است، آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است.

تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای، اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری کوچکتر. 

گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد، آن گاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود و تو را برای جستن دایره خود ترک می کند.

گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که (او) قطعه گم شده ی تو نبود،  گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود، سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و ناگهان گمشده تو ، تو را زیر فشار خرد و له می کند و می رود و احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی. 

همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد، زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد.. 

همیشه همینطور بوده ، برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند، برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند وروحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد، برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد، زیرا تو او را کامل نمی کنی، تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری، گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، بی نیاز از قطعه های گم شده!

این آغاز زایش برایت سخت دردناک است ، زیرا او تو را گذاشته و رفته... وداع با دوران کودکی دردناک است،‌ کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی و راه می افتی و می روی... و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی برو بروی

[ ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]