دیگر بهانه هایم به دادم نمی رسند، گهگاه که ناخواسته به سنگیه دل می خورم، همرنگ و همراه با جماعت بی قید، سنگی را بر دلی میزنم...

 

و این بار در تکرار یکی از این ناخواسته ها ، خواسته ی قضاوت خویش می شوم ، که بدانم کوچکم، کوچکی که فکر می کرد بزرگ است...  و شاید قصه ناآگاهی ام قصه دانه بود...

 

دانه ای که کوچک بود و کسی او را نمی دید سال های سال گذشته بود او همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه، گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت ، گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت وگاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من اینجا هستم ، تماشایم کنید.

 

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این نوع زندگی ، خسته بود از این همه گم بودن ، یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست، من به چشم هیچ کس نمی آیم کاشکی کمی بزرگتر ، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم تو بزرگی، بزرگتر از آنچه تو فکر می کنی، حیف که هیچوقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی،رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردی. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سال های بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمیتوانست ندیده اش بگیرد، سپیداری که به چشم همه می آمد... 

حالا فهمیدم که قصه من قصه ی دانه هم نیست چون دانه به زیر خاک پنهان شد و سپیدار شد... و من در ماورای نگاه منتظر راه و آخرین ندای حنجره ام جز به آه، راهم جز به اعماق چاه نیست...! 

[ ٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]