خداحافظ ... سنگینی وداع دو روزی بود که عاطل و باطل، برهنه وار بر روانم گام می نهاد، انگار خبری از تیزی صداهایی که در عادت روزانه کنار خود احساس می کردم نبود هر چند همه بودند و من در میان نبودن خود و در تاریکی ابرهایی که مژده وار و نم نمکان رد پای بهار را به استقبال نشسته بود آخرین پلاتوهای برنامه نوزادانه خود را به اجرا می گذاشتم " سال تموم شد و زمستون هم رفت هرچند ورزشکارا ... نوروزتون مبارک باشه خدانگهدار ..."

لحظه لحظه خداحافظی بود انگشتانم بر آسمان کیبورد قفل کرده بود تا جایی که تایپ چند کلمه سنگین تر از هزاران جمله ای بود که بر صفحه نمایش ذهن نقش می بست " پیشاپیش سال نو رو به همه شما تبریک می گم، اگه خوبی بدی از من دیدید حلالم کنید التماس دعا ... فقط همین ... " شاید این آخرین کلماتی بود که از من بر تابلوی اعلانات خودنمایی می کرد. بسیاری از دوستان این کلمات را فیلم نامه ای می خواندند و مرا هم بازیگر این فیلم ... و شاید حق با آنها بود ... من بازیگر بودم بازیگر نقشی که پایان آن پایان یک عمر بود.

خداحافظ ... قرار بود گلدانی که چند هزاری ناقابل بابت آن از جیب زده بودم را نیز با خود ببرم اما برای نگاه های آینده به هدیه گذاشتم، خداحافظ ... تلخ بود و این بار تلخ تر از همیشه هر چند در این چند روز بارها تجربه کرده بودم ... حتی طاقت خداحافظی با صمیمی ترهایم را هم نداشتم و بی خدا حافظی با آنها ، همه آنهایی که آنجا بودند را به خدا سپردم ... خدانگهدار

انگار برای اولین بار بود که معنی خداحافظی را درک می کردم ... در آغوش دانه های برف... برف... برف... و در میان اتش دل می رفتم هرچند که شعله ای هم مرا آزار نمی داد.  گلوی بغض گرفته ام نای باز شدن نداشت، َشاید برای آخرین بار بود ...

راهی که مرا می خواند دوستان و همکلاسی هایم را در تق و لق بودن درس و دانشگاه به بدرقه ام فرستاد بوی زندگی را با حرص فرومی خوردم به درون ریه هایم...تمام آه های نیمه جان را که حبسشان کرده بودم،به همراه غم ها و خستگی هایم تقدیم نسیم راه می کردم تا از سرمای صبح یخشان بزند...

خداحافظی با خانواده ای که تمام وجودت نثار راه آنهاست تلخ تر از هر تلخیست، به قدری که حتی تکرار آن لحظه ها هم روح را منقبض روح می کند آن هم هنگامی که هیچ کدام از آنان اطلاعی از رفتن همیشگی ات ندارند و فقط تو می دانی و تو، پدر و مادری که فرزندشان قرار است روی پای خود بایستد و تکه آهن را برای همیشه دور اندازد، اما نمی دانند که شاید ... که شاید تکه آهن باقی بماند و او برود ... برادران کوچکی که بزرگیشان بزرگشان کرده بود هم با خنده های روحیه انگیز قصه رفتنم را غریبانه تر می کردند و خواهری که خواهرانه ومهربانانه ...

آن روز درد روح ، تمامی جانم را گرفت. آن قدر زیاد که احساس می کردم عاقبت، مرا از پای در خواهد آورد. اما ریشه این درد خودم بودم و این بیشتر و بیشتر مرا می کشد. حدود دو نیم سال پیش، بر اثر یک تصادف تکه آهنی را برای استواری استخوان کامل شکسته ران بر اجزای بدن خود افزودم تا ترمیمی باشد بر استخوان های شکسته... اما غفلت باعث جوش آوردن استخوانم شده بود و تهدیدی برای از پایی درآوردن یک قلب خسته، و قرار زمانه این بود که قلبم در چراغ قرمز زندگی بایستد.

پلک ها را بر روی هم می نهم آرام آرام می خوانم "الا بذکر الله تطمئن القلوب" نمیدانم با بسته شدن چشانم چه بر من گذشت ... اما خورشید را در میان پلک هایم لمس می کنم برای روشن تر دیدن مسیر... برای بهتر دیدن و واضح تر اندیشیدن... برای یک شکر گذاری خالصانه... چون من بعد از یک پلک نهادن دوباره برگشتم و شاید تولدی دیگر ...

و امروز من برگشتم با همان تکه آهنی که قرار است چند سالی دیگر نیز مهمان وجودم شود من برگشتم ... با قلبی به پهنای امید ... جایی که حالا نبض زندگی می زند ... همین کافیست تا تمام وجودم را از نشاط صبح پر کنم و کفش های تلاشم را پایش کنم... برای دویدن و آغاز روزی دیگر...

باور کنید زندگی زیباست... تکرار روزها دلیلیست برای زندگی... فرصتی دوباره برای آغاز،خسته شدن از این تکرارها،نابودی امروز است و حسرت فرداها ...

باور کنید هر روز برایم روزی دیگرست ومن اگرچه گاهی خسته ام... امازندگی برایم یعنی زمین خوردن،له شدن،ودوباره بلند شدن وایستادن در قاب پنجره و لمس تمام امیدی که در طلوع خورشید است... من با طلوع خورشید زنده می شوم و با نسیم خنک صبح آبی به دست و صورت روحم می زنم تا تحمل تمام نا بسامانی های آنروزم را داشته باشد به امید روزهایی بهتر...

امروز از آن من است...از آن تویی که برای رسیدن به فردا ثانیه هایت را خرج وصله زدن به کفش های تلاشت می کنی...طلوع خورشید نزدیک است بیدار باش...

ایام به کام و نوروز و نو شدن بر همه شما مبارک ...

 

[ ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]