چقدر باور فرو ریخته ام لنگ می زند انگار بارور کردن باور را سقط کرده ام چندیست که باورم نمی شود باور کنم باور اشتباهی را هرچند اگر آن باوری رئیسانه و بالا دستانه باشد.

حال در گیر و دار بی باوری روزگار و اتهام به بارور کردن باور های خالی از نقشه و نگار من مانده ام و قضاوت ها و باور های رئیسی به مدعای آب دیده بودن روزگار ...

وقتی رفتنی پذیرفته نشود وقتی زحمتی دیده نشود و گفته ات باور نشود ، باورت به خواب ... نه به خاک می رود.

بگذریم ... غروب است دنیا غروب است ابر های سپید باورم سرخ رو شده اند ، کدامین را باور کنم؟

شبا هنگام عریان شد باورم در خواب ، تمامی کردار و اندیشه هایم، نیاتم ف بودمانم... و صدا زد بر من... صدایی ازفاصله من و من ،

گفت تو... آری تو... مانند هیچ کس نیستی و هیچ کس مانند تو نیست تو متعلق به هیچ کس نیستی و هیچ کس متعلق به تو نیست.

تو، خود، راه خودی ... میان من و تو واصل کلمات اند و احساسات، میان من و تو واصل نگاه هایند و داوری ها ... دیگران را مورد بررسی قرار مده ، قضاوت آغاز دشمنیست دیدی که قضاوتی دشمنی ات را بر انگیخت!

سال ها همین بوده و سالیان هم همین خواهد بود باور کن رسم زندگی باورزندگی است.

بدان ابتذالش محسوس است آن که دریچه های انتقاد را بر روی خود می بندداما تو نبند ، سکوت کن ، زیرا سکوت زیباترین سلاح در ستیز و نیک ترین دفاع ان است که رفتار و اعمال به جای ما سخن گویند

برخیز و بخشیدن را بیاموز زیرا در درون توست تمامی سرنوشت ات ، خواسته هایت ، رویا هایتف تقدیر تو با توست ، درون توست ، حق توست ، از جایی شروع کن که دیگران باز ایستاده اند ف این است راز همسویی با باور های زیبا...

[ ۱۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]