امروز در لا به لای انتخاب مهمترین عناوین روزنامه ها برای سیمای بامدادی، عکسی از مهدی اخوان ثالث نگاه درونی ام را به سمت او برد ... از ناغافلی خود به یاد آوردم که چهارم شهریور ماه سالگرد درگذشت راوی افسانه های رفته از یاده ... در گپ و گفتی کوتاه با یکی از همکاران، در شرح احوال اخوان، فهمیدم که در این تابستان گرم زمستان است ... زمستانی به اندازه غربت آرامگاه مردی ، نه در دل زمین بلکه در یادهای از دست رفته ای چون من ...  

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

عصر امروز بر حسب اتفاق سر از توس در آوردم همان جایی که با نام فردوسی می شناسیمش و البته این بار با نام اخوان شناختمش...، نرسیده به ساختمان سفید آرامگاه  فردوسی آن‌جایی که ساختمان موزه قرار دارد، تابلویی سبز رنگ و ساده به سمتی اشارت می‌کند :

« بر گذشته از مدارماه / لیک بس دور از قرار مهر. »در انتهایی راهی سنگفرش سنگ قبری سفید با یک نام ... این جا سنگ سفیدی است به نام مردی که روزی قصه غمگین غربت را به یاد ایام با شکوه فخر و عصمت ساز کرد. مردی که آخر شاهنامه را در اوستایی دیگر سرود. این جا آرامگاه مهدی اخوان ثالث (م امید) است. جایی متروک در کنار نام بزرگی که آخرین آرزویش همسایگی او و کاخ بلند هزار ساله ادب پارسی بود. کسی این جا در این خلوت راه نمی‌یابد.

آه و حسرت تنها کلام و احساس من بود ، به یادم افتاد که این جا زادگاه او هم هست. صدای پیری با لهجه مشهدی در گوشم می پیچد:«گرد بام و در من/ بی ثمر می گردی / انتظار خبری نیست مرا / نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری/برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس / برو آنجا که تو را منتظرند / قاصدک /در دل من همه کورند و کرند / دست بردار ازین در وطن خویش غریب .»

[ ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]