امروز در مسیر گذر از راه روی زمان نگاهی به ساعات از دست رفته انداختم ساعاتی که گویی ساعت ها زمان نیاز دارد تا بدانی که چه کرده ای و راه روی خیالت را به کدام مسیر راه پیما  کرده ای!

رسم این راه این بود که در گیر و دار حقیقت، به گلایه هایی از خود رسیدم ، گلایه هایی از جنس خودم و دنیای خودم ... دنیایی که خود ساخته  کردار و رفتاری برگرفته از دنیای بیرونی هاست ، دنیایی که اکنون دنیای من شده است و سنگی بزرگ را در دلم بزرگ کرده است.

انگار سنگ دلم در دلم سنگینی می کند، راهی ندارم جز انداختن این سنگ! اما چگونه؟ چرا که انداختن این سنگ برابر است با شکستن آینه وجودی خودم...! آینه ای از نا مروتی دوستان با مروت ! آینه ای از حس نا برابری استادی که گفته هایش سرشار از برابریست! آینه ای از تدبیر مدیری که عقده مدیریت تنها یک جمله را به او آموخته است " همین است می خواهی قبول کن و بمان نمی خواهی برو" و ...

میدانم سهم من هم کمتر از همه آنان نیست، همانند پست گذشته خود می گویم من هم مقصرم ، مقصر آینه شکل گرفته خودم... پس بگذارید بشکنم ، شاید با این شکستن دلم از این سنگینی خالی شود ...

چند روزیست که کمر دردی عجیب و بدون دلیل امانم را بریده ، پروژه ای به نا حق از من گرفته شده، مقاله ای در یک همایش بدون علت حذف شده ، کمک به دوستان هم درسی نا خواسته سبب شر شده ، دلم از خودم حسابی دلگیر شده ... و به قول ورزشی ها کاملا حاشیه ای شده ...

میان این همه حاشیه  و درگیری با خودم، تلفنم زنگ می خورد... پشت خط مادریست که یادم رفته بود هنوز هم سرمایه های بزرگم را دارم ، بر خلاف چهره و رفتارم که حکایت از سنگینی خاصیست بغض راه گلو را میبندد و منی که چند سالیست  به خاطر شرایط تحصیلی و شغلی دور از آنها هستم این بار با مادرم به درد و دل مینشیم و تنها جلمه او ارمغانی زیباست و همیشگی " خدا بزرگ است"

خدای را بسی شاکرم که از روی کرم پدر و مادری فداکار نصیبم ساخته تا در سایه درخت پر بار وجودشان بیاسایم و از ریشه آنها شاخ و برگ گیرم و از سایه وجودشان در راه کسب تجربه های زندگی  تلاش کنم .

والدینی که بودنشان تاج افتخاری است بر سرم و نامشان دلیلی است بر بودنم چراکه این دو وجود پس از پروردگار مایه هستی ام بوده اند دستم را گرفتند و راه رفتن را در این وادی زندگی پر از فراز و نشیب آموختند.

پس به پاس تعبیر عظیم و انسانی شان از کلمه ایثار و از خودگذشتگان ، به پاس عاطفه سرشار و گرمای امیدبخش وجودشان که در این سردترین روزگاران بهترین پشتیبان است ، به پاس قلب های بزرگشان که فریاد رس است و سرگردانی و ترس در پناهشان به شجاعت می گراید و به پاس محبت های بی دریغشان که هرگز فروکش نمی کند، وجود و داشته هایم را به آنها تقدیم میکنم، باشد که همیشه در زیر سایه آنان قدر دانشان باشم.

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]