صدای تیک تاک عقربه های ساعت که به کندی حرکت می کند و ضربان قلب عزیزتر از جانش که رو به خاموشی می رود، نفسش را به تنگ آورده است. گویا دنیا در حال به پایان رسیدن است و او باید یک تنه بار تمام سختی ها را به دوش بکشد. انگار همین دیروز بود که تمام اقوام از به دنیا آمدن پسرانش ابراز شادی می کردند... و چه زود گذشت!

اکنون باید به جای پوشاندن رخت دامادی بر تن فرزندانش، آنها را به آغوش خاک سرد بسپارد و تنها عکس ها و خاطرات آنان، یادآور روزهای خوب حضورشان باشد.! و چه دشوار است پذیرفتن این واقعیت تلخ زندگی...

این جمله ها را پدری می گوید که به خود تلقین کرده است دیگر گریه نکند، اما انگار منتظر بود تا کسی پای درد و دل او بنشیند و تلقین خود را بشکند... و منی که در این وا نفسا فقط به دنبال یافتن سوژه ای برای یک برنامه تلویزیونی شبانه بودم ، مات و مبهوت با بغضی برگرفته از مظلومیت و تنهایی این پدر همراه شدم.

پدری که به هیچ عنوان راضی نمی شود در این برنامه تلویزیونی شرکت کند و ارزش کار خود و فرزندانش را به دنیایی ها نشان دهد، خیلی سریع گذشت. گریه و بغض با اضطراب شدید حتی فرصت نداد که بتوانم تشکری کنمبهقدر تلاقی شنیدن صدایش.اما یادگاریش بس جاودانه بود. " کسی که خدارا می شناسد توصیف نمی کند کسی که خدا را توصیف می کند اورا نمی شناسد...

این پدر ارمغان خدا بود، ارمغانی که با اهداء اعضای بدن فرزندانش ، اکنون غبار غم را از دل مادران ، پدران و همسران مشتاق به زنده ماندن عزیزانش زدود و واسطه ای شد برای آنهایی که زیرلب خدا را به واسطه می طلبیدند.

پس از تماس های مکرر سوژه ای دیگر پیدا شد و این سوژه آموزگاری بود که آخرین درسش، درس محبت بود ... در یک  عصر سرد من ماندم و گفته های این پدر که حتی یک لحظه هم از ذهن خارج نمی شد از سویی به استواریش غبطه می خوردم و از سویی دیگر دلم به حال این تنهایی و غم بزرگش می سوخت.

یکی دو ساعت پس از این گفتگو با یک عمل بچه گانه پیامکی لطیفه وار برایش فرستادم تا حداقل لحظه ای را بخندد و پاسخ او دعوتی بود برای شب یلدا، و من هم مشتاقانه پذیرفتم که با تاخیری یکی دو ساعته مهمان این خانواده پر مهر باشم.

[ ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]