داشتم با قلب بخار گرفته خود چند جمله ای از اربعین و زینب می نوشتم ، که هم اتاقی از راه می رسد و بعد از کلی تعریف از نوشته ها، با گفتن " چقدر خوب نوشتن و حرف زدن را بلدیم و عمل کردن را نه " رعد محکمی بر این قلب وا نفسا می گذارد.

قلبی که با شنیدن این جمله بغض بلورش از خجالت ترک برمی دارد و آهسته آهسته نم می دهد ، خجالتی که نمی دانم از خودم است یا از هم اتاقی و یا اینکه از اربعین و زینب ... آخر این حرف ها به ما نمی آید، ما را چه به اربعین ما را چه به زینب ...  زینب کجا و ما کجا ...

دوستی میپرسید اگر در واقعه کربلا و عاشورا حضور داشتید حرفه خود خبرنگاری را انتخاب می کردی یا جنگیدن را ؟ با کمی تامل از پاسخ درونی خود خجل زده شدم، چون معترفم که اگر با احوال کنونی در آن واقعه بودم برای ناصفتان بد صفت شمشیر می زدم و می نگاشتم !

تاسف بار است، نه ؟! می دانم ، میدانم و معترفم... ! چون زمان کنونی ماهم عاشوراست، چون آقایی ندای هل من ناصر ینصرنی سر داده و من امثال من گوش هایمان نمی شنود ، چون مانند کوفیان با دعاهایی دعوتش می کنیم و نشان می دهیم که انتظارش را می کشیم اما ... چون بر سر و سینه میزنیم و دریای اشک را به پا میکنیم ، غافل از آنکه چند جمله ای از آن امام را به یاد داشته باشیم ...

به قول شریعتی وارسته، حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود وحال صاحب زمان هم بیشتر از دعاهای انتظار گونه ما منتظر لبیک ماست، دیدید حق با هم اتاقی من بود ! چقدر خوب حرف زدن را خوب بلدیم اما همیشه خوب عمل کردن را هم از یاد می بریم ! پس حق بدهید که خجالت بکشم، از خوم، از شما و از زینب و آقا

این روزها بیشتر رسانه ها از رد صلاحیت ها حرف می زنند! می دانم من هم رد صلاحیتم ، رد صلاحیت رسیدن به قافله عشق ،چون پرونده ام تاسف بار است، پس حق اعتراض ندارم . اما می گویند کسی صلاحیت ها را بررسی می کند مهربان است، امروز از کنار اداره ای که می گذشتم خودم دیدم که بر روی تابلوی کوچک زرد رنگی به سه زبان نوشته بود" ای پیامبر به بندگانم مژده بده که من بسیار بخشنده و مهربان هستم"

آه که چقدر این جمله در این روزها بر دل می نشیند. پس بگذارید بر بلور بخار گرفته قلبم نغمه های دلتنگی زینب را به عنوان یک خبرنگار در عصر کنونی بنویسم ، شاید زینب به همین حرف ها هم دل خوش کند آخر در ان چهل روز کسی نبود که از درد  زینب بگوید و بنویسد!

آری ... چه داستانی دارد این اربعین... این زینب است که به امامت زین العابدین به سوی کربلا می آید ... این زینب است شکسته اما پیروز خمیده اما عزیز با قافله یاس های کبود به باغستان لاله پای می نهد .

شگفتا !  چهل روز قبل این کاروان را دست بسته و اسیر از کنار پیکر های پاک شهیدان عبور دادند آنوقت بهای یک یا حسین چند تازیانه بود اینک اما زینب همه جا را کربلا کرده است ... عاشورا را پرورش داده ، دست ظلم را بسته و خود آزاد و سربلند به سوی برادر می آید ...

برگ ریزان را دیده اید؟ ... حکایت سلام دوباره ال الله با شهیدانشان این گونه است ... زینب را اما با برادر رازی دیگر است . چه زیارتی است این زیارت ... گودال قتله گاه این بار ... باز هم وعده خواهر و برادر است ... زینب به دیدار برادر می آید  تا از ماموریت الهی اش گزارش  دهد

شنیده اید روز یازدهم آن گاه که چشم زینب از بین شمشیر ها و نیزه های شکسته به بدن چون گل پر پر برادر افتاد از سر تعجب ندا داد : آیا تو برادر من هستی؟! اینک ... جا دارد حسین نگاهی به قامت خواهر بیفکند و از تعجب بگوید آیا تو خواهر من هستی؟!

بگذارید ، بگذارید من هم با زینب (س) سخن بگویم ! ای سرور من آنقدرد لم تنگ است و چشمانم بارانی ست که نمیدانم از کجا شروع کنم شرح این همه بی سرو سامانی را،...

ازنفس سرکشم بگویم که در این دنیای رنگارنگ هر روز خواهش جدیدی از من دارد و امانم را بریده... یا از فساد فراگیری بگویم که همه از دوست و آشنا گرفته تا انواع سلایق مختلف ونمادهای فساد جامعه ودنیای امروز که انگار همه دست به دست هم داده اند تا مرا از محبت شما دور کنند!

ای دختر بهترین بنده خدا،  برایم دعا کن تا بالهای شکسته نمازم با عطر محراب علی (ع ) ترمیم شود و تا افق عشق اوج گیرد. برایم دعا کن تا قلب شکسته ام شکسته تر از همیشه ارامگاه دل خونینت باشد.

برایم دعا کن در لحظه جان دادن با نگاه حسین (ع ) جانی دوباره بگیرم و با نوازش دستان مهربان مادر عالم حضرت زهرا (س)  به خواب ابدی فرو روم  و برایم دعا کن تا با ظهور مهدی (عج)  قلب نا مروتم آرام گیرد.

[ ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]