جولان می دهد همیشه، هر چقدر هم حواست را پرت کنی. می آید لا به لای پله های نقشه هایت، یا اینکه عبور می کند از سیم هندزفری وقتی که پیاده می کنی مصاحبه ها  را، قدم می زند لا به لای سطر سطر خبرها...

انگار وسیع است وسعت تنهایی ات و حجم مسائل لاینحل. آنقدر که هر چقدر هم دور و برت را شلوغ کنی و در لحظه زندگی کنی و شاد، آخرش یکجایی خفتت می کند که یعنی بعله! من هم هستم!

این روزها اینگونه ام، گهگاه حس می کنم هیچ چاره ای برایم نمانده. حس بیچاره شدن را نمی دانی که چیست... و کاش ندانی...دلم خسته از این هواهای تکراری است ...

اما چه کنم که جان ِ سگ دارد این امید ِ لعنتی که هنوز، نرسیده به صفر توی این سالها. انگار که با هر ضربان قلبی صدایش را می شنوم که : می شود...می شود...می شود

کاش می شد بازی روزگار را بفهمم ، روزگاری که گاه فراموش می‌کند که ما کودکیم؛ و چه بی‌رحمانه قایقمان را می‌شکند و سال‌های سال رهایمان می‌کند...

[ ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]