تشویش ذهن از تقلایی برای رسیدن به لقمه نانی که انگار باز هم باید تفریح کاری و رویای ساخته از آن را لای آن قورت دهم چند ساعتی حوالی ذهنم گم گشته می گشت که با پیامک همکاری که همین نزدیکی ها کلبه مجازی اش را به قله قاف رسانده است لقمه نان و کار و رویا را در گلویم گیر انداخت و دهنم را از آنچه که در این وب نوشته می دید منقبض کرد.

کلبه مجازی همکار پر شده بود از ابراز لطف هایی که شرمنده شدم از خودم از همه ی ... برای خودم جالب است برای کسیکه در لحظه می زیسته و چشمانش را تنها به زمینی می دوخته که جلوی پایش بوده، سنگین و طاقت فرساست که گردن خشک شده اش را بالا بگیرد و بعد از چند ماهی بفهمد که وجودش برای وجود دیگران آزار دهنده است ...

دلم گاهی تنگ می شود به اندازه همه این شهر که می گویند بزرگ است و همه جایش آدم ها هستند که نمی توانی نگاه کنی توی چشمهایشان از بس که دو رو بوده اند و ...  دلم تنگ می شود وقتی که باید بخندی توی این جمع های مضحک که همه می خواهند بگویند خوشحالند که تو را دیده‌اند و این دیدن به قیمت آزار همه ی آنها ست  و تو بروی و استفراقت بگیرد از این همه مهربانی دروغین ...

حقیقت همین است ،اینکه نمی شود انتظار داشت که همه ذهنت را بخوانند و مراعاتت کنند و تو باید مراعاتشان را بکنی ... حقیقت همین است و تلخ ، اینکه نمی شود بخواهی بدون اینکه لب باز کنی ، بفهمند که تو چطور روزهایت را شب می کنی..  شاید گاهی وقت ها به نفعم باشد که سکوت کنم...

با این حال سخت اعتقاد دارم به این اصل که بی کینه بودن و بخشش اولین اثرش روی خود شخص می گذارد . به شدت اصرار و تاکید دارم که باید فراموش کرد و گذشت داشت، وگرنه زندگی ای که هر لحظه اش خشم و نفرت و حس انتقام باشد، هیچ لذتی ندارد.

سپاس از همه ی کسانی که اشتباهاتم را می بینند و پنهان و آشکار می گویند ، به راستی که دوستان نابم همان ها هستند . برای داشتن خیلی چیزها باید خدا را شکر کنم. از اینکه در این سالها، بسیاری از نداشته هایم ، روحم را وسعت داد و سالم تر کرد.

[ ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]