احساس بد !
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

چند روزیست مثل آدمیان سرمان در بستر کار است و از ترس بی پاسخ ماندن وام و قسط و بدهی، شبانه روزمان را به کار بستیم ، شبانه روزی که حالا با تغییر محیط های کاری و تفاوت نگرش ها شرایطی با صلابت تر را در افق پر از دغدغه آینده ام ترسیم کرده است.

با همه ی این وجود نمی دانم چرا از دیروز احساس بدی داشتم و پر از دلهره بودم  ، لا مذهب به این احساسم اعتماد کامل  دارم ! شاید به خاطر این است که هیچگاه به من دروغ نمی گوید اما  خستگی و دلهره کنار هم جواب نمی دهد یا باید خسته باشی یا پر دلهره ؛ وقتی وسط یک دنیا شلوغی به یک دنیا خستگی‌ات، دلهره  هم اضافه شود یعنی همین روزها از پا می افتی ...

امروز هر کاری که می کردم و به هر کجا که می رفتم این دلهره از بین نمی رفت، ناخواسته خود را نصیحت می کردم که هر  دستی را که به سمتت دراز می شود نگیر. حتی اگر در مسیر این همه خاطره، پای دلت به جایی گیر کرد و زمین خوردی و  زخمی شدی باز هم دست کسی را نگیر.

امروز سرمشق های ذهن را تمرین می کردم  که این روزها دستها بی اعتبار شده اند همان قدر که دلها... بلند شو. دستت را بگیر با همان زانوی زخمی خودت راه بیفت... سخت است اما تو راه بیفت ... امروز در میان تمرین این سرمشق ها به یک باره پیگیر اوضاع کاری برادرم شدم که او هم ناخواسته راز دلهره ام را لو داد و  گفت که دیروز پدرم عمل داشته است... و من در گیر و دار دل مشغولی های روزانه و خواست خانواده نا اگاه مانده بودم...!

خدا را شاکرم که اکنون پدر حالش خوب است  اما  حالا می فهمم که این احساس لعنتی بازهم پاسخ اعتماد من را داد و دلهره ام را بی پاسخ نگذاشت... لعنت بر این احساس بد!