نمی‌دانم که دخترک سرزمینم چه چهره زیبایی داشته و نمی‌دانم که سیران، انگبین کدامین خانواده پیرانشهری بوده است؛ اما آقای وزیر، یک چیز را خوب می‌دانم.

دخترکمان آنگاه که در آن کلاس سرد و نمور بر نیمکت‌های نه آنچنانی می‌نشسته و آنگاه که سرما و بوی نفت را تحمل می‌کرده، در سر رؤیاهایی بزرگی می‌پرورانده است.


سیران این سرزمین، آرزو‌هایش را در اتاقی دنبال می‌کرده که دستگیره‌ای نداشته است. او فرداهای زیبای خود، خانواده و پیرانشهر را امید داشته است.

اصلا شاید آقای وزیر، سیران ما در رویایش در آینده خود را وزیری می‌دیده که دیگر در مرگ هیچ دانش‌آموزی متهم و مقصر نباشد!

آقای وزیر؛ شنیدم در پاسخ به پرسشی  مبنی بر اینکه «اگر جای خانواده‌ها بودید آیا می‌خواستید که وزیر استعفا دهد؟»، تنها به کلمه «خیلی ممنون» اکتفا کرده اید !

آقای وزیر " خیلی ممنون ..."

«سیران یگانه» از مصدومان حادثه آتش‌سوزی دبستان شین‌آباد درگذشت.

سیران جان؛ چه زود چتر زیبای زمستانی ات را بدست همکلاسی هایت  سپردی  و رفتی  ... امروز قلم ها در پی کوچ خاموش ات بی ادعا گریستند ...

سیران جان از امشب دیگر شخصیتهای حکایات کتاب فارسی نیز این بار غمگین و سیه پوش خواهند شد.

کبری دیگر توان هیچ تصمیمی را ندارد. کوکب خانم در گوشه ای از اتاق تنهایی خود نشسته و در فراق تو اشکها می ریزد ...

دهقان فداکار در حسرت این است که چرا نتوانست کاری برای تو و دوستانت بکند. قیصر امین پور با دیدن اشکهای همکلاسی هایت  بار دیگر بفکر شعر"بازباران می افتد" .

کم کم انگار باید باور کرد که دیگر برای همیشه کوچ کرده ای ...

[ ٢٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]