قرار نبود ...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

حالا که بعد از مدت ها به این کلبه خاک گرفته سر میزنم می بینم که قرار نبود قرارهای شبانه اینجا را به قرار های روزانه دنیا وا بسپارم ، حالا که قرار های خود را از گوشه های تار گرفته دنیای درونی والبته چند صبایی این کلبه مجازی رصد می کنم می بینم که قرار نبوده ، قرار نبوده های خود را این جا بنویسم.

تا جایی که فهمیدم قرار نبوده این ‏قدر وقتمان را در آخورهای سرپوشیده تاریک بگذرانیم به جای چریدن زندگی و چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز.‏

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سربگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.‏

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی، ناخنهای مصنوعی، دماغ مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آوازهای مصنوعی، دغدغه های مصنوعی.

هر چه فکر میکنم میبینم قرار نبوده ‏ما اینچنین با بغل دستیهایمان در رقابتهای تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم ‏جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن ‏برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده ‏بشویم، از دم دکترا به دست به روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه ‏تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که ‏گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک ‏روز در همان هیأت چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری ‏کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…‏

بیشک در هیچ کجای خلقت این همه کامپیوتر و پشتهای ‏غوزکرده ی آدم های ماسیده لحاظ نشده بوده؛ تا به حال بیل زده اید؟ باغچه هرس ‏کرده اید؟ آلبالو و انار چیده اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به ‏رختخواب رفته اید؟

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار ‏نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های ‏شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ‏ما تا قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.‏

من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه ی دار و ندار زندگیمان، همه ی دغدغه ی زنده بودنمان که برایش چنگ بزنیم بر صورت یکدیگر!

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.

چیز ‏زیادی از زندگی نمیدانم، اما همین قدر میدانم که این همه “قرار ‏نبوده”ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگیمان را آشفته و سردرگم ‏کرده… آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، سخت است سخت!