شب قدر ...
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

چندین بار این صفحه را باز کرده‌ام که بنویسم. چندین بار، چندین سطر نوشته‌ام و بعد پاک کرده‌ام و از این صفحه خارج شده‌ام.

می‌ترسم چندین بار تلاش‌م برای زنده‌گی کردن هم به همین سرنوشت دچار شود؛ بشود آن‌چه نباید و صفحه‌ی زنده‌گی‌م بسته شود و دیگر مثل صفحه‌ی وب‌لاگ نباشد که هر وقت دل خواست بشود بازش کرد.

این روزها شبیه یک آدم گیر افتاده در یک اتاق تمام آینه‌ای‌امکه نمی توانم خود را نبینم نمی توانم؛ مگر این‌که چشمانم را ببندم و خب مگر چه‌قدر می‌شود چشم‌ها را بست.

من در این اتاق ِ دیوارآینه‌ای! چیزهای زیادی دیدم. هر چند دیر، ولی فهمیده‌ام که حسابی عقب‌م و درس خواندن‌م به درد روز امتحان نمی‌خورد. 

این چند وقت هر جوری و از هر طرفی که حساب و کتاب می‌کنم، می‌بینم که ته‌ش به جایی ختم می شود که دوست ندارم ختم بشود ...

و حالا همین حالا و همین امشب که می شود راحت حساب و کتاب کرد، احساس می‌کنم چه اندازه مشتاق و محتاج آغوش توام و چه اندازه دورافتاده از آغوش تو. احساس می‌کنم که میان انبوهی از وهم و خیال و سراب، گم شده‌ام. احساس می‌کنم که چه اندازه امشب تو را احساس می‌کنم!...

 

فکر می‌کنم اگر "قدر" نبود قرار بود بغضی سال‌ها میان گلوی آدم‌ها بماند. فکر می‌کنم مثل منی دیگر نمی‌توانست با تمام سیاهی‌ش، داد بزند دوست داشتن ِ دفن‌شده‌ای در اعماق صخره‌های قلب‌ش را ...