گنجشک به خدا گفت:

لانه ی کوچکی داشتم

آرامگاه خستگیم،

سرپناه بی کسیم، 

توفان تو آن را از من گرفت.

کجای دنیای تو را گرفته بود؟

_خدا گفت:

ماری در لانه ات بود،

تو خواب بودی،

باد را گفتم لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. . .!
[ ٢۸ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]