خسته از دل مشغولی های یک کار روزانه  دادو بیداد یک شکم گرسنه و مسافت طولانی و پر ترافیک خیابان ها و جاده های اکثرا بسته رانندگان عصبانی و خسته با بوق های ممتد و کسل کننده راهی محل تحصیل میشم

 در راه با تابلو های تبلیغاتی رنگارنگی که زیبایی شهر رو شسته و ماشین ها یی که با شعار ها و شعر های عجیب و غریب (نازش نده گازش بده)زینت داده شده و صحبت های متکدیانی که گاه به گاه با بهانه های مختلف سر راهت سبز میشن خودم رو سر گرم و سردر گم میکنم تا به محل تحصیل و فرا گیری علم برسم

 تو راه کلاس و در داخل دانشگاه با تیپها و مدلهایی مواجه میشم که به قول یکی از دوستان تشخیص دختر یا پسر بودنش سخته که باز هم حاصلش یک علامت سوال بزرگ در ذهنم؟! با همه ای اوصاف در حالی که سنگینی پلک هام رو روی چشم هام احساس میکنم گوش به صحبت های استاد درس رو شروع میکنیم 

استاد صحبت هاش رو با جمله ای بسیار ساده اما بسیار پر معنا از اوشو شروع کرد که خواب رو از چشم هام گرفت و منو به شنیدن ادامه بحث ترغیب می کرد جمله ای بود تنها پرسش مذهبی درست این است "من کیستم ؟"

اکثر دوستان و دانشجویان به ماهیت سوال پی بردند اما کسی نبود که بتونه جواب این سوال رو بده! استاد به بچه ها حق داد و با جمله ای از جبران خلیل جبران سختی سوال رو تشریح کرد هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده ام جز در مقابل کسی که از من پرسیده است تو کیستی؟

 این سوال و جملات برام سوال های زیادی ایجاد کرد و منو به فکر فرو برد که فکر کردن سنگینی چشم هام رو چند برابر کرد  یهو احساس کردم دستی روی شونه هام داره تکونم میده چشم هام رو باز کردم دیدم استاد بالای سرمه و داره میگه کلاسمون تموم شد اگه خوابت هم تموم شد میتونی بری  نگاهی به ساعتم انداختم دیدم که یک ساعتی رئ در کلاس خواب بودم با شرمندگی از استاد پرسیدم "استاد راستی من کی بودم؟

استاد لبخندی زد و باز هم با جمله ای از اوشو با متانت خاصی جوابم رو داد " تو ان امپراتوری هستی که به خواب رفته و در رویا میبینه که گداست از خواب بیدار شو " امیدوارم که این خواب برای تو اغاز یک بیداری باشه .

و به قول مولانا:

ساعتی میزان اینی ساعتی میزان ان  

                                     یک نفس میزان خود شو تا شوی موزون خویش 

             محسن ناهید

[ ۱۱ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]