من ندانم که به چشم تو چه رازیست نهان         

که من ان راز توان دیدن و گفتن نتوان

 

 

چند روز قبل وقتی توی وبلاگ دوستان سرک می کشیدم با عنوانی روبه رو شدم که برام بسیار جالب بود ...

(( زنده گی ))

مدتی روی این عنوان فکر کردم اما اگه واقعا بخوایید درک این عنوان به مفهوم اصلیش برام سخت بود

دل مشغولی های روزانه  گرفتاری ها ... کار... تحصیل... پول و...

درک زنده گی خوب واقعا سخته؟!

 

 

اما چند روز قبل به طور اتفاقی چشم به یه تابلوی تبلیغاتی افتاد تابلویی که مربوط به یک اسایشگاه کودکان بی سرپرست معلولین و کم توانان ذهنی بود تصمیم گرفتم با یکی از دوستان بازدیدی از این مکان داشته باشیم

 

 

جایی که مفهوم اصلی زنده گی رو فهمیدم جایی که لذت  گریه و اشک رو چشیدم جایی که جز زیبایی چیزی ندیدم ...

نمی خوام حرف هام رو شعار گونه ادامه بدم اما اونجا زبان ودل یه حرف رو میزنند جایی که دیگه گرفتاری برات نافهوم میشه و ...

 

 

 

 

 

 

این جا تمام دیده ها در انتظار است              

این جا تسلی دادن افتخار است

این جا اگر ساحل شدی بی انتهایی               

ای جا اگر لنگر فکندی نا خدایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گاه ما انسان ها در این هیاهوی خود ساخته اونقدر غرق می شیم که فراموش می کنیم در کنار ما در همین چند قدمی دیوار به دیوار خونمون کوچمون محلمون و شهرمون گل هایی غریبانه هنوز نفس می کشند و هنوز زنده اند و در وجود اسیب دیده و معلولشون که بار بی سرپرستی و کم توانی بر اونها تحمیل شده هنوز استعداد های درخشانی وجود دارند که محتاج تربیت و رشد هستند و هنوز روح الهی در وجود یکایک اونها به امانت گذاشته شده . کافی ماها اندکی از خود سری بیرون بیاییم و دستی بالا بزنیم  و افتخار کنیم هنوز ادم و انسانیم همون انسانی که سعدی گفت:

 

 

 

بنی ادم اعضای یکدیگرند              که در افرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد اورد روزگار       دگر عضو ها را نماند قرار

 

 

 

 

اکه هنوز همتی در خودتون پیدا می کنید که دردی از دردمندان به دست شما دوا شه و یاور  همنوعان بی سرپرستان و معلولین باشیم کافیه یک یا علی بگیم و با علی همراه شیم...

[ ۱٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]