وقتی قلم از کمان دل رها می شود و فرسنگ های دنیا را با فریادی از سکوت نشانه می رود وقتی قلم خسته از بی مروتی دنیا نای نگاشتن درد را بر دل ندارد وقتی گذر زمان چهره سفید دنیا را سیاه نشان میدهد و مروت خجل زده از معرفت شرمندگی را نظاره می کند

 وقتی که تنهای تنها میشوی وقتی که دوستانت انها که نیازمند یاریشان هستی درست در حساسترین نقطه رهایت میکنند وقتی که انتظارت سیلی ریا کاری دوستان را بر کبودی دل می زند  وقتی که امواج امتحان خاشاک دوستی های سطحی را میربوید و لجن متعفن خود خواهی و منفعت طلبی را عریان میسازد وقتی که هیچ تکیه گا برایت نمی ماند وقتی...

آنگاه یک امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد اما چه کنم که حال بازیگر دنیا بوده ام و این بار شرمندگی را از دل فریاد می زنم

می گویند ولی با عشق درک می کنم اگر بدانی محبت واشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم میگسلد حتما دانسته ای که او کیست پس چرا در انتها به او برسی

دلتان همواره گرم خدا باد

[ ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ محسن ناهید ]