همواره به ادبیات تطبیقی علاقمند بودم  اما هیچگاه نتونستم اون طوری که دلم می خواد ازش استفاده کنم امیدوارم بر من ببخشید

دنیای نهفته، در دانه ای کوچک! روان در اقیانوسی به وسعت هستی! جستجوگر ساحلی برای نجات! برای رشد، برای رسیدن به آسمان! بر ساحلی پوشیده از مِه قدم گذاشت و «زمین»، اولین میهمان مهربان و نجیب خود را به تماشا نشست؛ میهمانی که آیینه تمام نمای هستی بود و عظمت دست هایش؛ آسمان را به زمین پیوند می زد.

حرف بود، کلمه شد و «درخت» نام گرفت؛درخت!

«حرف» بود، «کلمه» شد، جان گرفت و طاووس جلوه زار برگهایش را در لاجورد بلورین آسمان به تماشا گذاشت! گویی کم کم به هوای ملایم زندگی عادت می کند: عطر حضورش، ترنّم نجوایش، مهربان صدایش و تواضع وجودش، گذشتِ زمان را به لحظاتی سبز نوید می داد. لحظاتی که ترجمان زیبایی خلقت در آغوش سیاره ای به نام «زمین» باشد! زمین! همین زیباترین سیاره کهکشانِ مادر، با زیباترین احساس مادرانه! و جوان ترین چشم  اندازه های بلوغ!

ـدرخت یعنی: نقشی بر بوم خاکی زمین از کوچه های معطّر بهشت!

کم کم شمالی ترین نقاط زمین، قطب احساس سبزینگی درخت شد و از آن جا شروع به گسترش قلمرو سبز حیات کرد! اولین شکوفه گیلاس، طعم فرشته می داد و اولین پرنده، در آغوش «سرو» به دنیا می آمد. شاید به همین خاطر مردم، تمام پرنده ها را «میوه» های رنگارنگ سروها می دانند!   

کوه ها، دشت ها و صحراها، برای بریدن از  تنهایی طاقت فرسای بودن، دل به هم های دلتنگی اش دیگر، فاجعه آفرین نبودند و سیلاب، به دیوار پرنیانیِ دریا، رنگ تیره خشم نمی پاشید؛درختان آغوش می گشودند و آسمان گریه کنان سر به شانه آنها می گذاشت.

احساس آبی آسمان با نجابت سبز درخت ، پیوند می خورد و جویباری از حسّ و عاطفه، روانه دریا می شد.

کم کم با وجود درختان، زمین داشت به بهشت رؤیایی آسمان، شبیه می شد و تنها «انسان» کم داشت! عاقبت بعد از سال ها هم جواریِ خاک و آب ودرخت انسان از راه رسید!

انسانی که افسوس! هیچ وقت، درخت را نفهمید!

نه خود را توانست بشناسد، نه درخت را!

... و درخت  هر روز با کوله باری از رنج، در وفور دلتنگی ها، افسرد؛ زرد شد؛ پژمرد و در آتش کینه توزی «شیطان»، تمام سلولهایش ش را به تاریخ پیوند زد! گاه به خشم بی انتهای  توفان ها، نگریست و گاهی به نیشخند زهرآگین «تبرها» گریست!

در رستاخیزی نابه هنگام درخت به «گناهِ بی گناهی» سوخت و خاکسترش را کویر با خوشحالی، به سردرِ خانه آویخت!

«انسان آمد» و  درخت  از آمدن، پشیمان شد! ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

٢١ فروردین 84 یاد آور یکی از تلخ ترین روزهای زندگی منه جایی که صمیمی ترین دوست دوران خدمتم کوله بار سفرش رو بست و در درگیری با اشرار به شهادت لبخند زد

شهید فرهاد گلزار همون دوست آسمانی ماست... روحش شاد

[ ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]