دیروز محل کارم حال و هوایی عجیب داشت ولی عجیب تر از آن دلهره ای بود که از ابتدای صبح گرفتارم کرده بود، اما گاهی گل افشان شدن لبخند بر لب با شنیدن خبر پیوند دو دوست و همکار چنان وجهه ای به صورت می بخشد که انگار هیچ غمی روی آن صورت تکیه نزده است.

حمید میرطاهری که به خاطر یک جواب مثبت گرفتن نسیم نوازشگر سیلی رو هم بر صورتش احساس کرده بود بلاخره به وصال محبوبش رسید و مینا کریمی همکار پر تلاش و با ذوقمون رو در صید آرزو هایش انداخت.

مسرور از این اتفاق، با یادآوری وعده وعیدهای حمید که یک شام مفصل در پدیده شاندیز تدارک دیده بود، خنده کنان به سرزنش خانم کریمی می پرداختیم و لحظات خوشی را در کنار یکدیگر رقم می زدیم.

اما زنگ تلفن مرا از جریان خنده دور کرد، پشت خط مهدی بود، مهدی شوخترین خنده رو ترین و با مزاح ترین فرد میان ما بود اجازه نداد شروع کننده صحبت باشم با لحنی حزن آلود نام مرتضی را می برد گفتم مرتضی چه؟ گفت " مرتضی رفت " گفتم کجا؟  با لکنت زبان از تصادف حرف می زد دوباره سوالم را تکرار کردم اما بغض و سکوت تنها پاسخش بود .

طاقت نداشتم که بشنوم ولی خدا خدا می کردم که سکوتش تعبیر دلشوره امروز من نباشد، خدا خدا می کردم  حرف های مهدی گزافه گویی های همیشگی اش باشد اما مهدی هم مهدی همیشگی نبود ... و این بار با گریه از کوچ ابدی مرتضی پرده برداشت .

پاهای لرزانم طاقت ایستادن نداشت و بغض ترکیده شده ام سیل اشک را بر گونه هایم جاری ساخت ... هرچند باور رفتنش در ذهنم نمی گنجد اما مرتضی دوست با مرام و خوش قلب و صادقم بر اثر سانحه تصادف از میان ما رفت و ما ماندیم و خاطرات و بغض و گریه و سکوت ...

نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رفت گهی می سوزدم گه می نوازد ...

[ ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠۳ ‎ق.ظ ] [ محسن ناهید ]