شبانه ها

لحظه هایی هست که فکر می کنم به هم نزدیک تر شده ایم؛ نه تو؛ که از رگ گردن نزدیکتری، خودم را می گویم.

انگار که کور می شود این وقت ها چشمانم روی تمام خوب نبودن های گذشته ام و جرأت حضور پیدا می کنم، و این همه به پشتوانه محبت و رحمت و بخشندگی توست.

چند روزی مانده بود به رمضان همان رمضان دوست داشتنی امسال ، خسته و درمانده، آن شب نمناک، زیر آسمانت ، چقدر حرف زدیم ... یادت می آید؟ من مثل کودکی بهانه گیر پا بر زمین می کوبیدم و نق می زدم از حالی که دارم و دانه های اشکم گم می شد بین قطره های باران مغفرتت.

اما طلب این شبهای من، همان حرف های آن شب است؛ و چشمم به آسمان توست؛ منتظر؛ برای بارش قطره های اجابت. امروز، زیر درختان همان راه همیشگی قدم می زدم  و آنجا فقط دلم را پر کردم از تو...

می خواهم که توانی به من بدهی، دلی بدهی، که بتوانم ناممکن ها را بدوم، محال ها را.

می خواهم که سعی کنم هاجر وار، و سعیِ اکنون من، خط بکشد شاید روی منطق، روی عقل، روی تمام حسابگری ها و قانون های سفت و سخت زندگی. آنقدر   می دوم و می دوم و که صدای نفس هایم، تشنگی لبهایم، اشکهای روانم، رحمتت را به من نزدیک کند...

که اگر تو بخواهی ممکن است...
که اگر تو مقدر کرده باشی... روزی کرده باشی..

دلم را روشن کن که این اتفاق خواهد افتاد
گله هایم را ندید بگیر، نق زدن هایم را؛ که گاه هجوم می آورند چراها و آویزان می شوند از دیوار دلم و سرریز...

گاهی حق بده به این موجود ضعیف و کوچک ات که کم بیاورد.
خودم را می سپارم به تو، مثل همیشه، مثل تمام این سالهایی که در لحظه زندگی کرده ام به شوق اینکه پشتم گرم است به تو، مثل تمام دقایقی که می چلانده ام تا نه رنگ گذشته داشته باشد و نه بوی آینده...

تو خیر می خواهی برای ماها، تنها می خواهم که توان فهم به من بدهی تا درک کنم مصلحت پشت هر اتفاق را...

/ 8 نظر / 10 بازدید
محفل خصوصی

اگر از دولت ِ وصل ِ تو مرا نیست نصیب/ گاه گاهی ، به نگاهی؛ دل ِ مارا دریاب... به امیدی به‌سر کوی تو روی آوردیم/ شهریارا ! به در خویش گدا را دریاب... دل مارا به شب هجر فروغی بفرست/ شب رو ِ وادی اندوه و بلا را دریاب... به وفاداری ِ تو ، شهره‌ی شهرم ای دوست.../ ز وفا ، معتکف کوی وفا را دریاب! راه باریک است ؛ بسی پر خطر و تاریک است/ سببی ساز در این مهلکه ، ما را دریاب... سوی پروانه نظر کن که دعا گوی تو باد/ گنه آلوده‌ی خود را ، به مدارا دریاب... [گل][گل][گل]

samira

بارالها, پروردگارا, یا رب ,یا الرحم الراحمینم... نمی دانم, نمی دانم باکدام نام صدایت بزنم,اما من بیشتربارالها را دوست دارم. پس دستان خالیم را رو به اسمانت دراز میکنم , ببین سرم راباخجالت به پایین انداختم ,و با صدای بلند از ته دل فریاد می زنم... بارالها یاریمان کن دستانمان رابگیرتاحس کنم تورا,تا صعود رادر کنارسقوط دنیا , وغم را درکنارشادی دنیا ,وعشق را در کنارتو فقط تو,خوبه خوب درک کنم.وتو جوابم رابلند ورسا پاسخ بگی. می دانم همین الان جوابم رادادی ,فقط کافیه با دقت گوش بدم تو هم گوش کن صداشو می شنوی... [گل] گوش کن...

samira

الان فهمیدم یکی خیلی واسم دعا کرده,همین یعنی اینکه خدا دستمو گرفت . ببین خداچقد هوامونو داره با اینکه دیر به دیر بهش سرمیزنیم. دلم اروم گرفت چون حس کردمت ,چه ارامشی داشت سخن گفتن باتو.... [گل][گل][گل]

هیچکس

گاهی خدایا ...! گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ، این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک ... این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور ..

ساراس

[تلفن]الهی/نه من انم که زفیض نگهت چشم بپوشم نه توانی که گداراننوازی به نگاهی دراگربازنگردد نروم بازبه جای پشت درنشینم چوگدای سرراه کسی به غیرازتونخواهم چه بخواهی چه نخواهی بازکن این درکه جزه این خانه ندارم پناهی

علی

سلام قيامت بي حسين غوغا ندارد"شفاعت بي حسين معنا ندارد"حسيني باش كه در محشر نگويند"چرا پرونده ات امضاء ندارد دلتنگ حضورتونم -منتظرم نزارید لطفا[گل][گل][گل][گل]

فاطمه باغبان

سلام همکار محترم. تبریک البته با تاخیر!!! شما که به ما شیرینی ندادی اما ما یواشکی از شیرینی هایی که برده بودید نمایشگاه کتاب برای سایر همکاران، خوردیم!!! امیدواریم خوشرنگ ترین لحظه ها رو در کنار همسرت سپری کنی. موفق باشید.

هیچکس

سخت ترین کار تو دنیا واسه ماهابه یاد خدا بودن در همه لحظات زندگیمونه