قطعه زندگی

برای نوشتنم، موضوعاتی همزمان به ذهنم رسید و پرورششان دادم تا بنویسم، ولی قبل از مکتوب کردنشان به پیامدهایش فکر کردم، اینکه مبادا دوستانی که مخاطبینم هستند برنجند یا آزرده خاطر شوند... همیشه گرفتار همین سانسورها و "نباید بگویی" ها هستیم. گاه از سوی حکومت، گاه جامعه و گاه هم خودمان.

بگذریم ... ! آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است، هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند.فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است، دیگری در پی عشق؛ یکی مراد می جوید و یکی مرید.

یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی. واقعیت این است که به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند.

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند، بلکه تغییر موضوع می دهند. حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد ، آن که آرزویش را از کف داده است، آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است.

تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای، اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری کوچکتر. 

گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد، آن گاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود و تو را برای جستن دایره خود ترک می کند.

گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که (او) قطعه گم شده ی تو نبود،  گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود، سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و ناگهان گمشده تو ، تو را زیر فشار خرد و له می کند و می رود و احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی. 

همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد، زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد.. 

همیشه همینطور بوده ، برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند، برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند وروحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد، برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد، زیرا تو او را کامل نمی کنی، تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری، گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، بی نیاز از قطعه های گم شده!

این آغاز زایش برایت سخت دردناک است ، زیرا او تو را گذاشته و رفته... وداع با دوران کودکی دردناک است،‌ کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی و راه می افتی و می روی... و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...

/ 14 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه پوریادگار

سلام چقدر خوب تشریح کرده اید...روابط انسانهای پیچیده که این پیچیدگی بدجوری دردناکش می کند...و خدا نکند آن روزی که وصله ناجور آدم را گرفتار کند...اما معتقدم زیاد هم نباید سخت گرفت...و باید توکل کرد...آرمان گرایی بی از اندازه هم آدم را اسیر می کند.... و امان از دست و بالمان که دیگر جایی برای زخم تازه ندارد....[گل]

محفل خصوصی

سلام این مطلب را بیشتر می پسندم... البته اگر می توانستی کمی مو شکافانه تر به اصل سوژه که همان "گریز از تنهایی" بود بپردازی قطعا نوشته کامل تری از آب در می آمد. با این وجود به نقاط جالبی اشاره کردی ، به اینکه "همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد، زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد.." این بسیار زیبا بود. یا بخشی دیگر ؛ "گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد، زیرا تو او را کامل نمی کنی، تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری، گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، بی نیاز از قطعه های گم شده!".............. امیدوارم همه ، در همه حال خوش باشند و به دیگران خوشبختی را القا کنند. موفق و منصور باشی[گل]

قاف

پس بگو این تغییر این چند روزه شما به خاطر این بود که عاشق شده بودید صداشو در نمیارید حالا هر چقدر می خواید تیکه بندازید اشکال نداره من دلم دریایی

قاف

يه چيزي يادم رفت بگم بيچاره قطعه گمشده شما يعني كسي كه شما اونو به عنوان قطعه گمشده خودتون بدون [نگران] راستي فكر كنم شما كتابهاي shel silver stein دوست داريد من كه خيلي كتابشو بخصوص شعراشو دوست دارم نويسنده محبوب منم

سنجاقک

با یک دید کلی تر میتوان چنین استنباط کرد که: ذات بشر همواره بدنبال یک تکیه گاه محکم بوده است؛ یا به عبارتی بهتر یک پشتیبان. و احتمالاً به همین دلیل است که اکثریت، از پوشیدن یک زیرپوش چسبان - که محکم نگهشان میدارد - لذت میبرند. اعتماد به نفس عجیبی می آورد. - یکی از عوامل محبوب شدنت – خدا - میتواند همین باشد. پ.ن: حتی "داداش کایکو" هم بدون دستمال قدرتش هیچی نبود.

مهدی فرجی

سلام در این چند پاراگراف بسیار زیبا جامع و کامل به فکرزدگی های قبل از ازدواج اشاره کردین واقعیت اینه که ما هرچقدر هم دنبال یه قطعه گم شده باشیم بازهم اون قطعه شاید خیلی به تفکرات قبل ازدواج شبیه نباشه اما خوب تا دنبال قطعه نباشی شاید زندگی برات خیلی قشنگ نباشه فلسفه دنیا همینه[گل]

محمد حسین

[گل]سلام اقای ناهید فقط وبلاگ شما خوبه .

مولایی

سلام خوبید شما؟ دنبال سرچ نقشه ها و مقالات شما بودم که به وبلاگتون رسیدم ، مطلب جالبی رو به نگارش درآوردید اما اصلا تصور نمی کردم که چنین چیز هایی در ذهن شما هم باشه! عذر خواهم ولی رفتار های بسیار خشک شما با ادبیات نرمتون هیچ سنخیتی نداره به هر حال موفق باشین[لبخند][گل]

سعیده حیه در

همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد سلام این جمله ی شما خود واقعیته زندگی یعنی هیمن یعنی دوست نداشته باش که دوستت ندارند عالی بود ایهیم پس شما هم عاشق شدید[قهقهه]