کاروان عشق

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.  وقتی گفتند:" آب بیاور!"، می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درختها بودند را بشمارد و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید پنهانی امان نامه آوردند، می شد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند: " می گویید من در امانم ، پسر فاطمه در امان نیست؟"
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.  پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تکیه کرد.
فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد. حساب یادش می رفت.
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.  یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.  یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.  می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد...

و برادر...
مردی که می رفت
و زنی پشت سرش داد می زد:
 " آرامتر برو پسر زهرا  "
ظهر بود. یکی بود و هیچکس نبود ...

/ 5 نظر / 8 بازدید
محمد حسین

مطلب واقعا دلنشین بود اقای ناهید (التماس دعا)[گل][گل][گل][گل][گل]

مرضیه

گاهی حس می کنم بعضی افراد این قدر بزرگن که هیچ کلامی قادر به توصیف شون نیست... مثل اباالفضل(ع)... مثل زینب(س)... مثل قاسم... مثل کربلا و حماسه سازاش... التماس دعا

گمنام

سلام مطلب فوق العاده زیبا و دل نشین بود.ام به نظر حقیر میشود در کنار عشق برادری که بین این دو بزرگوار هست میتوان به ولایت پذیری حضرت عباس(ع) نیز اشاره کرد . موفق باشید یا علی مدد

رضوانه شریفی

السلام علیک یاعباس ابن امیرالمومنین.. [گل]